۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

کامِ تلخ

کامم تلخ است. کیف پول جلویم باز و محتویات مادی اش را بیرون روی نیمکت پخش کرده ام. دو اسکناس هزاری و یکی دو هزاری تمام چیزی است که می بینم. این که هم الان با این مبلغ چه کنم سوالی است و نگران کننده تر از آن به این مشغولم که با این مقدار چه ها نکنم!
کامم سخت تلخ است، هرچند از تلخی زمان گذشته تلخ تر و تیره تر نیست. اسکناس دو هزاری را در جیبم می گذارم و آهنگی که فرستاده را باز میکنم و گوش می دهم. -"آقا یه چای نبات غلیظ با یه کلوچه ی زیادی شیرین." بلکه این سفارش مرهمی باشد بر این تلخکامی ناخواسته.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

خستگی غالب

از شدت خستگی روزهای اخیر، همین یک مثال دیشب کفایت می کند:

مثل لاشه ای روی تخت افتاده بودم و به خسرو گوش می دادم، وقتی که صدای پای آب سهراب را دکلمه می کرد. همان زمانی را سپری می کردم که هر روز نیاز دارم تا نظاره گر باشم. چای داغ را با هزار زحمت روی شکمم ثابت نگه داشته بودم که چه لذتبخش گرمایی منتقل می کرد. گویی که انرژی از دست رفته ی روز را بازیابی می کردم. همین و خیالپردازی های بعدی ای بود که می آمد و سهراب با هنرش، با تفکرش مرا به سفری بی پایان می برد، سفری بس خواستنی. همراه با سکوتی که کسی را مهمان نشدم. 
آنی دگر که از سفری بازگشتم و خستگی ها نسبتا رخت بسته بودند و چمدان ها را بسته، احتمالا منتظر تاکسی ای چیزی بودند و در همین حیص و بیص بود و از پنجره نظاره گرِ بیرون که این تاکسی لعنتی کی می آید که این مهمان ناخوانده را همراه خود ببرد در اعماق تاریکی و در حال سرما بر من بیشتر چیره می شد و امان از سرمای زودرس زمستانی که همه را غافلگیر می کند!
بوق ممتد خیابانی مرا به خود وا می کشد. به شکم و پاها، محل سرمای طاقت فرسا می نگرم که نمناک و یخناک، و لیوان چای در گوشه ای دیگر از تصویرم ولو شده!
از جا بر می خیزم و در تراس را می بندم و جای خیس شده از چای را عوض می کنم تا ادامه ی شب را بدون کابوس سر کنم!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

سفر برای فراموشی زمان


رفت و آمدهای زیاد، پی در پی و مداوم، این روزها تسکین دهنده‌تر است. مُسکنی از جنس فراموشی.

 این آمد و شد، خوب شیرفهم می‌کند "شدنِ جهان" را. مکان شکل دیگری می‌گیرد و زمان پشت دیوار صحبت با مردمان آرام می‌گیرد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

مرثیه ای برای یک حافظه

از روزهای ظاهرا درهم و برهم/پر برکت اخیر چند چیز به یادگار می ماند که یکی را یادم می ماند و آن "تحلیل حافظه" است! حقیقت آنست که به خاطر همین یک مورد است که باقی را فراموش می کنم. تحلیل حافظه یا فراموشی را واکنش ناخودآگاهانه ی ذهنم به اتفاقات دور و برم می یابم. برای همین باید از همه بخاطر فراموشکاری هایم عذرخواهی کنم. خیلی دوست داشتم کمی شیرینی ماجرا بیشتر می شد اما این فاجعه آنقدر عمیق است که تا فرسنگ ها را می سوزاند و پیش می رود!

این مکانیزم دفاعی به خوبی کارکرد ناخودآگاه را بر همه ما روشن می کند. تر و خشک با هم می سوزند، اسامی از یاد می روند، خاطرات خوش و مفاهیم سخت دیگر به ذهن نمی آیند، گاهی چون بچه ی بازیگوشی توپی به در می زند و در می رود؛ بیرون در اما کسی انتظارم را نمی کشد. فضا و زمان را در نمی یابم، مدام در سیر قرار خواهم گرفت. گزاره های اخلاقی به جایگاه ابدی شان منتقل می شوند!(هه) و دیگر چشم چشم را نبیند. دیگر تعلیق است و سخاوتی که شاید نصیبم شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

زندگی آزمایشگاهی یا آزمایشگاه زندگی؟

زندگی به آزمایشگاه بزرگی بدل شده. آزمایشگاهی است و کیهانی از ناشناخته ها. یک به یک در بوته ی آزمایش. زمان، مکان، روان. اینجا آزمایشگاهی است با قواعد خاص خودش. قواعدی که گاه با نظرات ما منافات دارند. مثلا بارها در طی سالها چیزی را تجربه می کنی و حتی یکبار هم نتیجه ی ملموسی به دست نمی دهد. این رویداد سخت است. "اگر #نتیجه ندهد پس عمر من به هدر می رود!" "اگر نتیجه ندهد پس این تلاش بیهوده برای چیست؟" وهزارها هزار اینگونه #چرا ها و بازپرسی ها. عده ای از آزمایشگران نحیف نظریات خود را به نتایج آزمایش می بندند! کاری شبیه بستن آب در آبدوغ خیار به شدت رقیق! عده ای دیگر هم هستند که مبهوت یافته ها و تجربیات اینان می شوند.

 

'وه که ما در چه دنیایی زندگی میکنیم؟'


اما به آن دسته ی دیگر از آزمایشگرانی که از رویدادهای آزمایشگاه سرخورده و دیوانه می شوند زیاد سخت نمی گیرم. چرا که اینها فراتر از طاقت بشری است. مثلا همین #زمان را در نظر بیاورید. چه مصائب و رنج ها که بار نمی آورد. زمان ارتباط تنگاتنگی با #مرگ دارد. بیشتر نمی توان گفت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا