۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

رکابیدن به سوی آسمان

آسمان من، بالای سرم است. گاه آبی و گاه ملون به رنگ هایی جذاب و شاید دیده نشده! 
آن آبستن حوادث است. گاه روی می دهد و گاه ناپیدا می ماند. هر چه هست مال منست. به شدت شخصی، به شدت یکتا. در عین حال منزوی نیست. حتی گاه برقی در گوشه ای می دمد که زمانی را به فکر می روم: <<این از کدام تقدیر بود؟>>
از این نظر می توان گفت آسمانی اشتراکی است اما همچنان به شدت شخصی. هر چند رد پای دیگران در آن هویداست اما همچنان به شدت یکتاست. تا زمانی که احترامی برانگیزد می زید وگرنه فقط سوخت و ساز است برای لحظه ای که زندگی کند.
حالا و در این روزهایی که تمایل به یکنواختی در آن موج می زند و مترصد فرصتی است تا که به سونامی وهم انگیزی بدل شود، راه چاره را در همنشینی با <<جمال>> می بینم. همان جمال و انسی و فلان. جمال دوچرخه ی منست. مونس و همدم منست. رفیق لحظه های نایاب منست. این بار می خواهیم با هم به آسمان من صعود کنیم.
دشوار است به سوی آسمان پر گشودن. دشوار است وزنه ها را رهاندن. دشوار است طناب پیوند را گسستن. بر هر سنگ ریزه ای که رکاب می زنم و بالا می روم، سنگی را به پایین هل می دهم. قطره های عرق از پیشانی ام می سرند و خاک را خنکا می بخشند. 
به بالا می نگرم. آنجا که آسمان منست. ابری می شود. در هم می روند و باز می شوند و تیره می شوند و تار می شوند. زایایی خود را به رخم می کشد و غرشی از دور، گوشم را پر می کند. و خالی می شوم از جرات. دمی از رکابیدن می آسایم تا تولد جدیدی را نظاره کنم. آری، کار من نظاره کردن و من یک مشاهده گرم. گاه خیالی در سر می پرورانم اما چشمانم! چشمانم قلب منند! 
سیاهی ها در هم می لولند و دست در گردن هم متحد، رخ زرد خورشیدمان را پوشاننده اند. اینان با سمفونی طبیعت هماهنگ اند و من، این انسان فلک زده که حالا شاید هزار متری بالاتر ایستاده باشم، را در محاسبات خود یقینا دخیل نمی کنند. 
هزار متر قریب تر، آسمانی غریب تر و انسانی مفلوک که جز نا آشنا نمی شناسد.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

خانه ای خواهم ساخت! (3)

در نوشته ی گذشته از ملزومات خانه گفتم. که خیلی واقعی و بی شیله پیله و در همان زمان به سمت فراواقعی شدن رفت. خانه و منزل ملزومات دیگری از این دست نیز دارد. مثلا اینکه خانه باید بچسبد! چه زیبارویانی که داخل می شوند و چه زیبا سیرتانی که خارج می شوند! نبینیم جز فسوس و مزیح! 😃

نمک ها را کنار زنیم، به جد و تلاش باید که جای نشستن در عین که آرام باشد اما آرام و قرار برباید و دل را به هزار سو برد. پس یکی دیگر از ملزومات این خانه: تکاپو و هزار سو  و جنجال پیامدش است.

این اتفاق خوشایند به هزار و یک روش می تواند رقم خورد. مثلا جایگاه شایسته ای برای کتب و خوانش آنها و خوانشگران شان فراهم آید. نوعی زیبایی و هنر در کار باشد.

می توان ابزار و ادوات نوشتن را به کار گرفت و همگی تمثیلی ساده چون فکر باشند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

خانه ای خواهم ساخت! (2)

اگر که خانه ای بسازیم باید که بتوانیم آن را تصویر کنیم!


ساختن خانه ی آرمانی شاید که آرزوی من باشد این روزها، و مساله ی دقیقتر این است که ساختن آرمان ها مساله ی دقیق من است این روزها. مثلا ساختن جهان آنگونه که می خواهم ببینم، با قواعد و امیال خودم و آنچه که بیش از همه با اجزا تناسب داشته باشد. 

گاهی که بسیار هدف از نوشتن ها هم همین ها هستند. عکاسی هم شیوه ی دیگری است که رئال یا سورئال هر دو را به بهترین وجه به انجام می رساند. تصویر ما از از زاویه ی دید تصویر گر آگاه می سازد و آنگاه که تصویری ثبت شود می دانیم که برای ماندگاری یا نمایش این دیدگاه، چارچوبی دیگر به دور انداخته شده! از طرفی ایجاد تصویری با مفاهیم سورئال از طریق ابزاری کاملا رئالیستی و منطبق بر قواعد فیزیک نور چیز متناقض جدیدی می سازد. 📷

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

خانه ای خواهم ساخت

به فکر ساخت خانه ای بودم.

در واقع به فکر گذران زندگی و لحظه هایی درک شده بودم و این شد که به آینده پرتاب شدم. این شد که تلاش کنم تا نقشه ی عملی برای گذران روزمرگی روزهای بعدی ام داشته باشم.

در این گذر به تلف شدن لحظه های گذشته و شاید-خدا نکند!- روزهای بی ثمر و پر تنش آینده نگاهم افتاد، همان روزهایی که در دود و دم و استرس بی وقفه ی کار و درس گذراندم. 

بر حذر شدم و کنار کشیدم از تداعی خاطرات. به خودم نهیب می زنم که چرا دمی از عمر را غنیمت نشمرم و حتی در رویاها هم به چنین خاطرات مهیبی بر می خورم.

به خاطر فضای کنونی یا شاید ارادت قلبی و قبلی و یا حتی دلایل کاملا عقلی به برافراختن  کلبه ای در جنگل فکر کردم و از زلالی هوا و آب و خاک اینجا، گیلان، به وجد آمدم. 

خب این ایده را با کسانم که در کنارم بودند در میان گذاشتم و خوب تشریحش کردم. مثلا برای کار و گذران عمر و تحصیلات و این قبیل کارها چه می توان کرد. رابطه با رفقا و آشنایان و مردمان چگونه باشد و الی آخر.


اینان تا حدی معنای ملموس خانه و کاشانه بودند. اما اینکه معناهای دیگری آیا میتوان برای خانه متصور شد یا نه، تنها سوالی است که می توانم جواب آری بدان دهم. مثلا کلبه ی در جنگل، مانند همان کلبه ی افسانه ای هوشیما که کافکا در کرانه در آن سکنا می گزیند. در آنجا به تقویت روح و جسم می پردازد. مطالعه می کند و تجربه می کند و تمام اینها یعنی همان تربیت روح و جسم.

شاید که در این کلبه و بدور از هیاهو زمانی برای آسودن و نوشتن هم فراهم شود و مایی شود تا به تربیت روح و جسم پردازد.

اما هنوز پاسخ مشروح آن آری در دهانم شکل نگرفته. من باب مثال که بخواهم بگویم در خلال خواندن ها و معاشرت های روزانه هم به ساختن خانه ای خانمان مشغولم. گاه ویرانه ای می یابم و بعد از ذکر مصیبت و اندوه از مصالح اش برای ساخت بنای جدید بهره می برم. و چه بسا خانه هایی که در ذهن ساخته و ویرانه می شوند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا