۵ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

پایان روزمرگی

امروز هجدهمین روز در حاشیه ی کویر رقم می خورد. سکون جریان دارد. صدای خردکان در کوی و برزن می پیچد. برای غروب خورشید لحظه شماری می کنم. آسمان رنگ رنگ است. پرندگان در تکاپو و زندگی جریان دارد. ابرهای خرد خرد کل آسمان کویر را پوشانده اند و وداع خورشید آن را خوب آراسته. در این آسمان صلح آمیز پرواز بمب افکن ها لحظه ای میخکوبم می کند. برجا خشک، خیره به آن همه زندگی که دیگر نبودند. صدای بازی نونهالان و بگو مگوی احتمالی شان صورتی خشن تر به خود می گیرد. برای نابودی خود داد و هوار راه می اندازند.
خورشید امروز هم باید همانند روزهای قبل بوده باشد. عین هر هفده روز گذشته که فرو افتادن و دوباره زایشش را نگریستم. آن مرد تنها در چادر تنهایی اش هم دیگر نیست. از چند روز قبل دیگر نبود. آن مرد تنها چه صلح آمیز برای بمب افکن ها تلاش می کرد، زیر آفتاب سوزان کویر پرسه می زند. می رود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

تکرار روزمرگی

اینجا تابستان است. به گونه‌ای می‌تابد که تاب تحملش نیست. دوازده یا سیزده روز گذشت و شاید چند روز دیگر بالاخره یک هفته بشود. خورشید هنوز همان خورشید است و آسمان همان. فقط محکم‌تر می تابد. همه چی تکراری، همه چی یکنواخت. اتفاق خاصی نمی‌افتد. خورشید هر روز با همان سرعت برمی‌خیزد و هر روز هم تند تر بدرود می‌گوید. در از یک جو اختلاف. 
اینجا در حاشیه‌ی کویر هستم. فاصله‌ای با کویر نیست و هر روزِ روز در دل آن قدم می‌زنم. به سفیدی‌ها خیره می‌شوم. اینجا همه چیز یکنواخت است؛ یا سفید است یا خاکستری. گاهی که صبح‌ها برآمدن خورشید را نظاره می‌کنم، با دوربین به پرنده‌ها هم خیره می‌شوم. آنها بویی از تغییر برده‌اند. مثلا هر بار بال‌هایشان را متفاوت از روز پیش باز می‌کنند. باد به زیرش نفوذ می‌کند و بر می‌خیزند. هوا می‌روند همچون آرزوهایمان و آنگاه که میل دیدنشان را داریم نزدیک نمی‌شوند. مگر در حافظه‌ی تاریخی این پرندگان چه ثبت شده که این چنین از ما گریزان‌اند؟
امروز دوازده یا شاید هم یازدهمین روز بود. آن مهمان تازه‌ی بیابان هم هیچ تغییری نکرده. هنوز همان جاست. خودروی پوشیده‌اش را کنار چادر پارک کرده و سایبانی بر فراز چادر افراشته که گمان می‌کند در جلوگیری از گرما نقش موثری دارد. اینجا خورشید همان خورشید مردمان شمال است. روزها تنهاست و حتی شبها نیز. یک روز دیدم که از اقامتگاه کویری‌اش بیرون آمد و سر سوی بیابان نهاد. رفت و رفت تا یکی شد با بینهایت صفر در اطرافش. می‌گفت که تنهاست. چای می‌نوشیم و گپی می‌زنیم. هر دو تشنه‌ایم. با ولع می‌نوشیم و گوش می‌سپاریم به داستان‌های دیگری. خیال می‌کند که داستان من نقش بیشتری دارد. اوهامش را به هم نمی‌ریزم.
ملالی نیست. اینجا تیزی خورشید، ماندگیِ هر نوع ملالی را می‌درد. گاه فقط بویی متعفن می‌آید. اینجا مردمان جنازه‌های خود را بر بام می‌نهند تا خوراک جانوران دیگر گردد. بیشترین منفعتی که از این جسم متعفن حاصل می‌شود! زیرک مردمانی هستند. از طبیعت نزارش شیره می‌کشند و زندگی را زندگی می‌کنند. تکرار را زندگی می‌کنند. ملال را زندگی می‌کنند و هر روز برآمدن و فرو افتادن خورشید را می‌نگرند. چه جان سخت هستند تماشاگران و بازیگران این صحنه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

روزمرگی

هر روز فرو رفتن خورشید را تماشا می کنم. آرام و باوقار. امروز بیشتر از یک هفته شد که این کار رو تکرار می کنم. چند روز پیش دختر از من پرسید 《خسته نمی شی از بس هر روز همین منظره تکراری رو تماشا می کنی》یا مثلا اون یکی دیروز میگفت که اینجایی که تو هستی خیلی ساکنه. خیلی سکوته. هیچ هیجانی نیست. 
با حساب امروز میشه هشتمین روز که فرو غلطیدن خورشید رو نظاره میکنم. دیگه کم کم دارم به این منظره خو می کنم. هر روز، اون اول زرده، بعد که پایین میاد یکم تیره تر میشه. بعد تبدیل میشه به نارنجی. تبدیلی تدریجی. اونوقته که باید خیره بشم بهش. و تا تهش نگاه کنم. تا آخرین قطره ای که میفته. و تلپی، تموم! به همین سادگی خورشید هر روز غروب میکنه. هیچ چیز شاعرانه ای هم توش نیست.
من بارها و بارها شده که این روزها غروب خورشید رو تماشا کرده ام. خیلی ساده، بی پیرایه و بدون رخداد خاصی. اون هر روز پایین میره، بدون اینکه به سرگذشت بینندگانش کاری داشته باشه. اون حتی غصه ی ماجراهای ما رو هم نمیخوره. 
روزهای من خیلی تکراری تر از کار خورشید نیست. هر روز با یه دردی پا میشیم، یکم وراجی میکنیم و سرگرم میشیم و شب هم سر به بالین در رویاهامون فرو می ریم. 
شاید امروز هشتمین روزی باشه که غروب خورشید رو نگاه میکنم اما خیلی گذشته انگار. ماه ها هست که نگاهش میکنم و اون موقع، درست وقت غروب، زمان خیلی کند تر میگذره. سالها در اون لحظه می مونم.
من سال هاست که غروب خورشید رو نظاره میکنم. تصاویرش عجیب توی ذهنم نقش بسته. میتونم سال های سال از غروب خورشید بگم. میتونم بگم که ما خیلی با هم رفیقیم. خیلی چیزا از مخش میگذره و یک از هزار هم کسی نفهمه. روزمرگی اون هر روزش خاصه که با هیچ چیز و روز دیگه ای یکی نیست. زندگی در روزمرگی اش جریان داره!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

حرام حرام!

مدتی است که با گردشگران و سیاحان دمخوریم. چه خارجی و چه ایرانی و البته بیشتر خارجی. حالا بیشتر از یکسال میشه. کارهای مختلفی با هم کرده ایم؛ از با هم سفر کردن و برنامه ریزی برای سفر و اجرای اون تا خدمات اقامتی ارائه کردن و تیمار کردن شون :)
خصوصیات مختلفی هم دارند، گروهی دل نشیننده و گروهی برهم زننده ی آرام جان. و در هرحالت بسیار آموزنده. در مجموع کاری است که تنوع زیادی دارد و اقلا باید طاقتت از این همه تغییر طاق نشود مثه من!
داستان های زیادی شکل می گیره که هر کدوم پیچیدگی های زیادی داره و اصلش به خاطر ماهیت روابط انسانیه بنظرم. یعنی دو آدم که با زبان نفهمی در مقابل یا کنار هم وامیستن زمینه های بیشماری برای سوءتفاهم دارند!
مثلا امروز دوتا احتمالا آدم لیدر نما چنتا گردشگر ترک رو اغوا کردند به دلایل سرکیسه کردنشون احتمالا. بعد هم گردشگرای ساده نما پی میبرن به کنه قضیه و شروع می کنن داد و هوار راه انداختن که "حرام حرام!" یعنی که اون پولی از ما تلکه کردی حرومت باد! 
خب این رویداد ظاهرا ناگهانی از سوهایی جالبه. مثلا میفهمی که اگه به عنوان اپراتور بخواهی توی این صنعت کار کنی که اصلش هم بر مهمان نوازیه، خیلی باید حواست جمع باشه که سرت کلاه نره. باید تیز و بز باشی که اهل و از نااهلش تشخیص بدی و بزنی توی برجک آدم بدا و آدم خوبا رو هم بذاری روی سرت حلوا حلواشون کنی.
تو لایه های عمیق تر رویداد از این هم جالب تر میشه. مثلا دو دیقه که سرم خلوت میشه و از دد و دیو ملول نمیشم، فکر میکنم که چرا باید دو دسته آدم خوب و بد باشن و صحنه ی تقابل این دو گروه رو همش شاهد باشم؟ یکم دیگه که توی بحر ماجرا غرق میشم میبینم که ای بابا این آدم خوب و بدا اصلا ثبات ندارن! یعنی که حالا توی یه رابطه یکی گرگه و اون گوسفند، اما یه جا و یه زمان دیگه همون گوسفنده شیر درنده میشه و حساب تک تک مون رو میرسه. از اینجا به بعد هی فکر میکنم که چکار کنم که نه اون گرگ باشم و نه این گوسفنده؟
گاهی میگم این کارو کنم گاهی میگم اون کارو. ولی بعدش همیشه یه کار باثبات نیست که آره اونو انجام بدم. خلاصه که همیشه یه نسخه نداشته تا حالا!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

رها!

از پوشه‌ی موسیقی‌های نو، اولین رو انتخاب می‌کنم. می‌نشینم روی مبل. سعی می‌کنم راحت باشم. چراغ بالای سرم رو هم خاموش می‌کنم تا چشم‌ها کمی آروم بشه. از خستگی‌ها به در! از ناآرامی‌ها به دور! و بسته باد افکار ناخوشایند که جز ملال تحفه‌ای ندارند. دامانی ملوّن از انواع ناکامی‌ها. 
بال‌های افکارم را آزاد می‌کنم تا به سویی که باید بپرند. جَست، نیم‌خیز، خیز! "باید که به خورشید نظر داشته باشد!" موسیقی هم حالا ریتم خودش را یافته و با ذهنم خوب هم‌جهت شده. کودک احساسم بیدار می‌شود و کورمال کورمال دنباله راهی برای زیستن می‌گردد. دست‌ها به هر سو می‌چرخند، گاه چیزی لمس می‌کند و مبهوت فرو می‌رود. نمی‌داند کمندی است که مرگش را فرا می‌خواند یا طره‌ی پریشانِ گوشه افتاده‌ای است. ترسان است و کم‌تجربه. 
روزهایی در سال هستند که فصل گذشته را دوره می‌کنند. به میان می‌کشند و به فکر می‌برند ما را؛ اصحاب حال را! در این زمان به یاد می‌آورم که چقدر در بروز زیبایی‌ها سفتی به خرج داده‌ام. نگاهی حسابگرانه بر تمام احوال گذشته سایه گسترده و کودک احساس را اینگونه نحیف نگه داشته و غرور عقیم مانده و فکر در پستوی محاسبات نم گرفته و مناسبات تهی شده. باید به اولین نفری که بر می‌خورم بی‌پروا در آغوشش کشم. نفسش را به بند بیاورم تا راهی جز تنفسم نیابد؛ اگرچه همچنان در مملکت مردگان زندگی کنم.
موسیقی در اوج خودش نواخته می‌شود و بالاتر می‌رود. و فرودی از پِی، و تکرار مداوم. به سایه‌های روانم می‌اندیشم. هر کدام در هر گوشه‌ای پیِ گره‌ای کور. به مناسباتم با آنها. به حملات گاه و بیگاهم به آنها. گاه تکریم شان و عشق ورزیدنم به آنها و گاه پرتاب تنفرم در صورت مبهوتشان! می‌اندیشم که به چه ممکن است بیاندیشند. اهمیتی ندارد. دیگر چشم‌هایم به تاریکی خو کرده‌اند. .بیرون آمدنم خطاست
در قعر دره، آنجا که چشمه‌ای از کوه بی‌ثباتی‌ها بیرون زده، مرا می‌خواند، به خود. از من می‌نوشد، مرا می‌بلعد، شیره‌ام را می‌کشد و سبک بال رهایم می‌کند. رها. رها در آغوش بی‌آغوشان.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا