۳ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

فوران خاموش

فکر میکنم. پشت سر هم فکر میکنم. یا خیال میکنم که فکر میکنم. هر چه هست حس میکنم بخش زیادی از مغزم مشغول است. همیشه گمان میکردم که ذهنم گنجایشی نامتناهی دارد و تا هر جا که بخواهم می توانم از او کار بکشم. پرش کنم، به بیگاری وادارش کنم و در مقابل انتظار هر دم تر و تازه بودن از او داشته باشم. حالا میبینم که نه! اینطورها هم نیست. به چیزی نیاز دارم تا لحظه ای تمام ارتباطات جزء را قطع کند. لحظه ای ایستادن و ماندن. لحظه ای رها شدن از همه چیز. در سکوتی پر از خلاء که بدانم هیچ موجودی حواسم را پرت نمی کند. و نفسی عمیق و آنوقت هر چه می خواهد پیش آید. دیگر مهم نیست. همان یک دم اهمیت دارد. وقتی همه چیز فوران کرد و به آرامی و ملایمت زمان برای خاموشی فرا می رسد. خاموشی ابرها، ستارگان و آسمان. در سیر می شوم. هر چیزی را خوب می نگرم. در پس و پیشش می شوم. بالا و پایین. گاه واردش می شوم و گاه بر سطحش دست میکشم. آن وقت که دوست داشتنی یافتمش سخت مقابلش می ایستم و کلمات را چون تیری می پرانم که حروف ترکش هایی باشند که هر کدام نقطه ای را هدف میگیرند. آه که چقدر فضای معلق گون خوب و دوست داشتنی ست!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

روز سوم


روز سوم شروع شده، شاید. پنجره را باز می کنم. چشمانم هنوز با نور غریبه اند. این شاید از سفر دور و دراز دیشب باشد که در اعماق تاریکی فرو رفته ام. نور چندانی نیست. چشم را اذیت نمی کند. بارقه ای نو از ستیغ کوه، بی رمق اما روزی پر فروغ را نوید می دهد. روز سوم است. این را حالا می توانم بگویم. پیش خودم زمزمه می کنم. کسی نمی شنود. کسی نیست. تا فرسنگ ها جز خار و سنگ و ستیغ کوه. و البته آسمانی پر از ابرهایی با شکل های گونه گون. پنجره گشوده و خنکای تیره ای داخل می آید، بی دعوت. وسایل گوشه ای افتاده اند و توشه ی ناچیز و توشه ای ناچیز که حتی گرگ بیابان را هم به کار نیاید. سعی می کنم فکر کنم که چه شد. آیا روزهای قبل هم همینطور شروع شده بودند؟ چیدمان وسایل همین گونه بوده اند؟ یا کسی هم اینجا بوده(؟). همه چیز خاکستری بوده شاید. به درازای این چارچوب حقیر، روی برگهای خیس، تنی بازی می کرده. با اعوجاجش همه را بازی داده. حالا جز فراموشی هیچ مهمانی نیست. وسایل را به گوشه ای پرت میکنم. تا شاید اثری از روزهای گذشته بیابم. صدای موسیقی باد در گوشم می پیچد. بالا و پایین. در هیاهوی نعره ای ظریف گم می شود. هیاتی صاف و برازنده تا امتداد افق جریان می یابد و به سیاهی ها منتهی می شود. همه چیز رنگ می بازد. سراسر خاکستری. باد شدت می گیرد. رایحه ی درختان نم دار می پیچد. رنگ نارنجی بر جداره بازی می کند. گرمای آتش و گرمای تن در هم تنیده. عرق سردی بر جبینش می نشیند و یکهو همه چیز پایان می یابد. جز طعم گس زیر زبانم چیزی نیست. بازی رنگ ها؛ سرخ و سبز و زرد: پاییز بود! پا برهنه بیرون رفت تا آخرین نقش را رقم زند. چون خواب زده ای دستانش متمایل به بلندی درختان و موها آشفته و رقصان در آتش می آمیزد. فراموش می شود. نور در چشمان می تابد. چه مدت است که اینگونه به خورشید خیره ام؟ کسی نیست که بگوید. روز چندم است؟ هیچ صدایی نیست.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

مکبث و چند مساله

مکبث و روح خیر و شر:

در گذشته ی بشر که می نگریم، صحنه ی مبارزه ی همیشگی خیر و شر در برابر ماست. اصلی ترین ایده هم بر میگردد به زرتشت که برای ما آشناتر و عمیق تر است. این صحنه چون زندگی است و به قول شکسپیر که زندگی سراسر صحنه ی نمایش است. مکبث در نگاه اول نمایانگر این سنت بوده و چون زمینی بایر که این دو نیرو در آن می جنگند تا در نهایت کدام یک ثمر آورد.

مکبث و روح جبری:

در قسمتی از این نمایش خواهران جادو ظاهر می شوند. خواهران پیشگو که از رویدادهای آینده خبر می دهند.

اولین مساله در رابطه با این دیدار عجیب است. چیزی که گویی در دنیایی دیگر میان مکبث، یارش و خواهران جادو می گذرد. این مرا به مساله ی ذهن دوجایگاهی بشر می برد.

مساله ی دوم در رابطه با خواهران جادو که سخنانشان جایگاه قطعی در ذهنیت مکبث و یارش می گیرد، بر میگردد به اطلاع از آینده، نوعی آینده ی محتوم. اما با این حال مکبث با این آینده ی حتمی به مبارزه برمیخیزد. نوعی مبارزه ی میان جبر و اختیار.


در نهایت سه مساله را در ذهن گره می زند؛ تفکر جدال نیک و بد زردشت، تئوری ذهن دوجایگاهی بشر و خاستگاه آگاهی در آن و ابر انسان نیچه و تفکر فراسوی نیک و بد او. 

این سه مرا به نتیجه ای رهنمون می کند، اینکه ساخت ذهنی بشر در حال تغییر است و من، بصورت خیلی شخصی تمایل دارم این تغییر را به آزمایش بگذارم. و بسیار کنجکاو تا بدانم دغدغه ی بشری در زمان فراتر از نیک و بد چه است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا