" بله رسم روزگار چنین بود!"


وقتی پای صحبت آدمیان می نشینی چیزهای عجیبی نقل می کنند. از رفتارهایی که دیده اند. نتایج ظاهرا معقول اما عجیبی میگیرند. آدمی را در فکر فرو می برند. اما کار به همینجا ختم نمی شود. مدتی در همین گیجی به سر میبری که پای رفتار خودشان به میان می آید. آنوقت است که ذهنیت ات یکباره نابود می شود. چون این رفتار با آنچه در گذشته نقل می کردند یکسره متفاوت است.

خب، به گذشته که نگاه میکنم، میبینم چیزی بیش از سه چهارم وقت و انرژی ام در ارتباط انسانی سپری شده. که طرف رابطه ام از مردمان گوناگونی بوده اند. با پیشینه ی تفکرات متفاوت، با تجاربی منحصر بفرد و گاه در یک گروهی با حداکثر ویژگی های مشترک. بعد از هر ارتباط در حیرت غرق شده ام. در بیش از هفتاد درصد موارد اینگونه بوده است. از عمق زیاد یا کمی که از آنها شناخته ام. بعد از این حیرت و سکونی که پیامدش بوده و کسی نبوده جز خودم که این ها را در میان بگذارم، به نقش خودم اندیشیده ام. به اینجا رسیده ام که تمام برداشت ها یکسره می توانست متفاوت باشد اگر پیشینه ی فکری و حال روانی من گونه ی دیگری بود. خب، بعد از همه ی اینها بنظر منطقی می رسد اگر محتاط تر، بی قید تر، کندرو تر و شاید رهاتر به نظر آیم. 

این وضعیت کنونی، شاید مزایایی داشته باشد اما تا حدی تحملش برای من بغرنج شده است. نگاه های کوتاه مدت منفعتی، از حد تحمل گذشتن رفتارهای بی قاعده و از همه شاید مهمتر نیافتن جذابیتی خوشحال کننده در روابط به آدمیان، نگاه مرا سرد و سرد تر می کند.

بنظرم این آخری خیلی مهمه. کسی که تحت تاثیرت قرار بده. حتی با وجود نقص هایش نمونه ی جذابی باشه. تقریبا کسی رو نمی بینم که برانگیخته م کنه. شاید ایراد از عینک منه. اینکه کسی بخنده، بخندونه. بی قید باشه یعنی از قید تعلق آزاد باشه. اراده کنه که اراده کنه. ستایشگر زیبایی ها باشه. از لذت دادن و لذت بردن، لذت ببره. وه! انگار دارم ابر انسانی رو توصیف میکنم. 

آیا چنین انسانی رو می یابم یا میسازم؟

این سوال اصلی منه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

فوران خاموش

فکر میکنم. پشت سر هم فکر میکنم. یا خیال میکنم که فکر میکنم. هر چه هست حس میکنم بخش زیادی از مغزم مشغول است. همیشه گمان میکردم که ذهنم گنجایشی نامتناهی دارد و تا هر جا که بخواهم می توانم از او کار بکشم. پرش کنم، به بیگاری وادارش کنم و در مقابل انتظار هر دم تر و تازه بودن از او داشته باشم. حالا میبینم که نه! اینطورها هم نیست. به چیزی نیاز دارم تا لحظه ای تمام ارتباطات جزء را قطع کند. لحظه ای ایستادن و ماندن. لحظه ای رها شدن از همه چیز. در سکوتی پر از خلاء که بدانم هیچ موجودی حواسم را پرت نمی کند. و نفسی عمیق و آنوقت هر چه می خواهد پیش آید. دیگر مهم نیست. همان یک دم اهمیت دارد. وقتی همه چیز فوران کرد و به آرامی و ملایمت زمان برای خاموشی فرا می رسد. خاموشی ابرها، ستارگان و آسمان. در سیر می شوم. هر چیزی را خوب می نگرم. در پس و پیشش می شوم. بالا و پایین. گاه واردش می شوم و گاه بر سطحش دست میکشم. آن وقت که دوست داشتنی یافتمش سخت مقابلش می ایستم و کلمات را چون تیری می پرانم که حروف ترکش هایی باشند که هر کدام نقطه ای را هدف میگیرند. آه که چقدر فضای معلق گون خوب و دوست داشتنی ست!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

روز سوم


روز سوم شروع شده، شاید. پنجره را باز می کنم. چشمانم هنوز با نور غریبه اند. این شاید از سفر دور و دراز دیشب باشد که در اعماق تاریکی فرو رفته ام. نور چندانی نیست. چشم را اذیت نمی کند. بارقه ای نو از ستیغ کوه، بی رمق اما روزی پر فروغ را نوید می دهد. روز سوم است. این را حالا می توانم بگویم. پیش خودم زمزمه می کنم. کسی نمی شنود. کسی نیست. تا فرسنگ ها جز خار و سنگ و ستیغ کوه. و البته آسمانی پر از ابرهایی با شکل های گونه گون. پنجره گشوده و خنکای تیره ای داخل می آید، بی دعوت. وسایل گوشه ای افتاده اند و توشه ی ناچیز و توشه ای ناچیز که حتی گرگ بیابان را هم به کار نیاید. سعی می کنم فکر کنم که چه شد. آیا روزهای قبل هم همینطور شروع شده بودند؟ چیدمان وسایل همین گونه بوده اند؟ یا کسی هم اینجا بوده(؟). همه چیز خاکستری بوده شاید. به درازای این چارچوب حقیر، روی برگهای خیس، تنی بازی می کرده. با اعوجاجش همه را بازی داده. حالا جز فراموشی هیچ مهمانی نیست. وسایل را به گوشه ای پرت میکنم. تا شاید اثری از روزهای گذشته بیابم. صدای موسیقی باد در گوشم می پیچد. بالا و پایین. در هیاهوی نعره ای ظریف گم می شود. هیاتی صاف و برازنده تا امتداد افق جریان می یابد و به سیاهی ها منتهی می شود. همه چیز رنگ می بازد. سراسر خاکستری. باد شدت می گیرد. رایحه ی درختان نم دار می پیچد. رنگ نارنجی بر جداره بازی می کند. گرمای آتش و گرمای تن در هم تنیده. عرق سردی بر جبینش می نشیند و یکهو همه چیز پایان می یابد. جز طعم گس زیر زبانم چیزی نیست. بازی رنگ ها؛ سرخ و سبز و زرد: پاییز بود! پا برهنه بیرون رفت تا آخرین نقش را رقم زند. چون خواب زده ای دستانش متمایل به بلندی درختان و موها آشفته و رقصان در آتش می آمیزد. فراموش می شود. نور در چشمان می تابد. چه مدت است که اینگونه به خورشید خیره ام؟ کسی نیست که بگوید. روز چندم است؟ هیچ صدایی نیست.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

مکبث و چند مساله

مکبث و روح خیر و شر:

در گذشته ی بشر که می نگریم، صحنه ی مبارزه ی همیشگی خیر و شر در برابر ماست. اصلی ترین ایده هم بر میگردد به زرتشت که برای ما آشناتر و عمیق تر است. این صحنه چون زندگی است و به قول شکسپیر که زندگی سراسر صحنه ی نمایش است. مکبث در نگاه اول نمایانگر این سنت بوده و چون زمینی بایر که این دو نیرو در آن می جنگند تا در نهایت کدام یک ثمر آورد.

مکبث و روح جبری:

در قسمتی از این نمایش خواهران جادو ظاهر می شوند. خواهران پیشگو که از رویدادهای آینده خبر می دهند.

اولین مساله در رابطه با این دیدار عجیب است. چیزی که گویی در دنیایی دیگر میان مکبث، یارش و خواهران جادو می گذرد. این مرا به مساله ی ذهن دوجایگاهی بشر می برد.

مساله ی دوم در رابطه با خواهران جادو که سخنانشان جایگاه قطعی در ذهنیت مکبث و یارش می گیرد، بر میگردد به اطلاع از آینده، نوعی آینده ی محتوم. اما با این حال مکبث با این آینده ی حتمی به مبارزه برمیخیزد. نوعی مبارزه ی میان جبر و اختیار.


در نهایت سه مساله را در ذهن گره می زند؛ تفکر جدال نیک و بد زردشت، تئوری ذهن دوجایگاهی بشر و خاستگاه آگاهی در آن و ابر انسان نیچه و تفکر فراسوی نیک و بد او. 

این سه مرا به نتیجه ای رهنمون می کند، اینکه ساخت ذهنی بشر در حال تغییر است و من، بصورت خیلی شخصی تمایل دارم این تغییر را به آزمایش بگذارم. و بسیار کنجکاو تا بدانم دغدغه ی بشری در زمان فراتر از نیک و بد چه است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

دنیای من

دنیای من با آنها متفاوت است. گاه پرتو نوری می بینم که چشمانمان را خیره می کند. برای من پرتو نور یعنی وجود شکاف در وجود هستی. پس در خیرگی ام حیران می شوم و سعی می کنم بدون حرفی زائد به سمت این تفاوتحرکت کنم. گاه تند و گاه بسیار آرام و این مرام منست.
دنیای من برای من است. در این زمان که اگر موفق به متوقف کردنش شوم، برای زمانی هر چند اندک، سعی می کنم سیر کنم با دلهره ها، نگرانی ها و تا آنجایی که به شکاف ها نزدیک شوم و ببینم آیا فکر نحیف من از آن عبور می کند یا نه؟
دنیای من در آسمان است. از آنجا نیرو می گیرد و گاه هم آنجا می میرد. محل رویدادن هاست و همیشه هم آرام نمی ماند. آنجاست که درختان اوج می گیرند، پرندگان دیده می شوند و جانوری درگیر می شود؛ اما همیشه مورچه ای در صحنه لاشه را می کشد.
اخیرا زیاد اتفاق افتاده که دست کسی را بگیرم و تا لب پنجره بیاورمش، وادارش کنم تا نگاهی به آسمانم بیندازد و بعد بیخیال از قضاوت ها و حیران از تداعی هایش بفرستم پی کارش. این روزها آسمان من خصوصی شده ای در دید عموم است.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

مراد در دماوند نطلبیده

در خیابان قدم می زنم. پر رفت و آمد گویی که تمام آهن آلات را اینجا جمع کرده اند. پرحرارت انگار کن که خورشید را بر زمین افسار زده باشند. خورشید همان خورشید است. اینجا هم هر روز از یک نقطه بر می خیزد و در همان زمان موعود فرو می خوابد.
از تکرار گریزی نیست. به همین خاطر به نظاره اش نشسته ایم. گاه در اثنای همین تکرارها صحنه ای بدیع فراهم می آید. بالا می رویم. نفس ها اینجا و حالا به شماره افتاده اند. دلم برایت تنگ می شود وقتی که ساده ترین کارها را انجام می دهی. نفس کشیدنت، راه رفتن و نشستنت، خیره شدن در افق تا کمی دورتر گردانی. باد می وزد و تمام رویا را می برد.
اهل مزارست. مزارشریف هم کوه دارد. اما سه سالی می شود که کوه های آنجا را ندیده ام. خانه کجاست. در دل دماوند کوه یا مزاری سخت احاطه در طالبان؟ طالب صلح بود. او، کار صدها شمشیر کرد. کی برمی گردد به خانه؟
صدای خس خس نفس ها فضا را پر کرده و من عطر نفس هایش را حس می کنم. طعم گس و تلخ اش را. نزدیکش می شوم. فاصله ای نمی گذارم. فاصله ای نیست. عطرش در عمق جانم نفوذ می کند. اول از بینی و شش ها و بعد سلول سلول بدن ها. نفسم بند می آید و در زمان معلق می مانم.
به چه می اندیشم وقتی در چشمهایش نگاه می کنم. نافرمانی و اضطراب موج می زند. گام بر می دارد و نزدیکم می شود. چون جنازه ای سر بر آورده از خاک. از مزار بود؟ خیره در من و سکون تمام مان را فرا می گیرد. او باز همان جنازه است. 
زمانی می گذرد تا هر دم به بازدمی مبدل شود در لباس سرتاسر سپید. یخ های تیز سرپا ایستاده بدنش را نوازش می دهند. از پا تا به سر را سرخ می کنند و پیکر زیبایش را بی جان می یابم در آغوشم. این بخارات نفرین شده مرا عطر آگین کرده و آن وقت چیزی نبود جز لمس پیکره اش. پیکره ای حالا ذوب شده و روان بر کاسه ی قله. 
انسی انسی مرا از کابوس بیداری رها کن!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

پایان روزمرگی

امروز هجدهمین روز در حاشیه ی کویر رقم می خورد. سکون جریان دارد. صدای خردکان در کوی و برزن می پیچد. برای غروب خورشید لحظه شماری می کنم. آسمان رنگ رنگ است. پرندگان در تکاپو و زندگی جریان دارد. ابرهای خرد خرد کل آسمان کویر را پوشانده اند و وداع خورشید آن را خوب آراسته. در این آسمان صلح آمیز پرواز بمب افکن ها لحظه ای میخکوبم می کند. برجا خشک، خیره به آن همه زندگی که دیگر نبودند. صدای بازی نونهالان و بگو مگوی احتمالی شان صورتی خشن تر به خود می گیرد. برای نابودی خود داد و هوار راه می اندازند.
خورشید امروز هم باید همانند روزهای قبل بوده باشد. عین هر هفده روز گذشته که فرو افتادن و دوباره زایشش را نگریستم. آن مرد تنها در چادر تنهایی اش هم دیگر نیست. از چند روز قبل دیگر نبود. آن مرد تنها چه صلح آمیز برای بمب افکن ها تلاش می کرد، زیر آفتاب سوزان کویر پرسه می زند. می رود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

تکرار روزمرگی

اینجا تابستان است. به گونه‌ای می‌تابد که تاب تحملش نیست. دوازده یا سیزده روز گذشت و شاید چند روز دیگر بالاخره یک هفته بشود. خورشید هنوز همان خورشید است و آسمان همان. فقط محکم‌تر می تابد. همه چی تکراری، همه چی یکنواخت. اتفاق خاصی نمی‌افتد. خورشید هر روز با همان سرعت برمی‌خیزد و هر روز هم تند تر بدرود می‌گوید. در از یک جو اختلاف. 
اینجا در حاشیه‌ی کویر هستم. فاصله‌ای با کویر نیست و هر روزِ روز در دل آن قدم می‌زنم. به سفیدی‌ها خیره می‌شوم. اینجا همه چیز یکنواخت است؛ یا سفید است یا خاکستری. گاهی که صبح‌ها برآمدن خورشید را نظاره می‌کنم، با دوربین به پرنده‌ها هم خیره می‌شوم. آنها بویی از تغییر برده‌اند. مثلا هر بار بال‌هایشان را متفاوت از روز پیش باز می‌کنند. باد به زیرش نفوذ می‌کند و بر می‌خیزند. هوا می‌روند همچون آرزوهایمان و آنگاه که میل دیدنشان را داریم نزدیک نمی‌شوند. مگر در حافظه‌ی تاریخی این پرندگان چه ثبت شده که این چنین از ما گریزان‌اند؟
امروز دوازده یا شاید هم یازدهمین روز بود. آن مهمان تازه‌ی بیابان هم هیچ تغییری نکرده. هنوز همان جاست. خودروی پوشیده‌اش را کنار چادر پارک کرده و سایبانی بر فراز چادر افراشته که گمان می‌کند در جلوگیری از گرما نقش موثری دارد. اینجا خورشید همان خورشید مردمان شمال است. روزها تنهاست و حتی شبها نیز. یک روز دیدم که از اقامتگاه کویری‌اش بیرون آمد و سر سوی بیابان نهاد. رفت و رفت تا یکی شد با بینهایت صفر در اطرافش. می‌گفت که تنهاست. چای می‌نوشیم و گپی می‌زنیم. هر دو تشنه‌ایم. با ولع می‌نوشیم و گوش می‌سپاریم به داستان‌های دیگری. خیال می‌کند که داستان من نقش بیشتری دارد. اوهامش را به هم نمی‌ریزم.
ملالی نیست. اینجا تیزی خورشید، ماندگیِ هر نوع ملالی را می‌درد. گاه فقط بویی متعفن می‌آید. اینجا مردمان جنازه‌های خود را بر بام می‌نهند تا خوراک جانوران دیگر گردد. بیشترین منفعتی که از این جسم متعفن حاصل می‌شود! زیرک مردمانی هستند. از طبیعت نزارش شیره می‌کشند و زندگی را زندگی می‌کنند. تکرار را زندگی می‌کنند. ملال را زندگی می‌کنند و هر روز برآمدن و فرو افتادن خورشید را می‌نگرند. چه جان سخت هستند تماشاگران و بازیگران این صحنه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

روزمرگی

هر روز فرو رفتن خورشید را تماشا می کنم. آرام و باوقار. امروز بیشتر از یک هفته شد که این کار رو تکرار می کنم. چند روز پیش دختر از من پرسید 《خسته نمی شی از بس هر روز همین منظره تکراری رو تماشا می کنی》یا مثلا اون یکی دیروز میگفت که اینجایی که تو هستی خیلی ساکنه. خیلی سکوته. هیچ هیجانی نیست. 
با حساب امروز میشه هشتمین روز که فرو غلطیدن خورشید رو نظاره میکنم. دیگه کم کم دارم به این منظره خو می کنم. هر روز، اون اول زرده، بعد که پایین میاد یکم تیره تر میشه. بعد تبدیل میشه به نارنجی. تبدیلی تدریجی. اونوقته که باید خیره بشم بهش. و تا تهش نگاه کنم. تا آخرین قطره ای که میفته. و تلپی، تموم! به همین سادگی خورشید هر روز غروب میکنه. هیچ چیز شاعرانه ای هم توش نیست.
من بارها و بارها شده که این روزها غروب خورشید رو تماشا کرده ام. خیلی ساده، بی پیرایه و بدون رخداد خاصی. اون هر روز پایین میره، بدون اینکه به سرگذشت بینندگانش کاری داشته باشه. اون حتی غصه ی ماجراهای ما رو هم نمیخوره. 
روزهای من خیلی تکراری تر از کار خورشید نیست. هر روز با یه دردی پا میشیم، یکم وراجی میکنیم و سرگرم میشیم و شب هم سر به بالین در رویاهامون فرو می ریم. 
شاید امروز هشتمین روزی باشه که غروب خورشید رو نگاه میکنم اما خیلی گذشته انگار. ماه ها هست که نگاهش میکنم و اون موقع، درست وقت غروب، زمان خیلی کند تر میگذره. سالها در اون لحظه می مونم.
من سال هاست که غروب خورشید رو نظاره میکنم. تصاویرش عجیب توی ذهنم نقش بسته. میتونم سال های سال از غروب خورشید بگم. میتونم بگم که ما خیلی با هم رفیقیم. خیلی چیزا از مخش میگذره و یک از هزار هم کسی نفهمه. روزمرگی اون هر روزش خاصه که با هیچ چیز و روز دیگه ای یکی نیست. زندگی در روزمرگی اش جریان داره!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

حرام حرام!

مدتی است که با گردشگران و سیاحان دمخوریم. چه خارجی و چه ایرانی و البته بیشتر خارجی. حالا بیشتر از یکسال میشه. کارهای مختلفی با هم کرده ایم؛ از با هم سفر کردن و برنامه ریزی برای سفر و اجرای اون تا خدمات اقامتی ارائه کردن و تیمار کردن شون :)
خصوصیات مختلفی هم دارند، گروهی دل نشیننده و گروهی برهم زننده ی آرام جان. و در هرحالت بسیار آموزنده. در مجموع کاری است که تنوع زیادی دارد و اقلا باید طاقتت از این همه تغییر طاق نشود مثه من!
داستان های زیادی شکل می گیره که هر کدوم پیچیدگی های زیادی داره و اصلش به خاطر ماهیت روابط انسانیه بنظرم. یعنی دو آدم که با زبان نفهمی در مقابل یا کنار هم وامیستن زمینه های بیشماری برای سوءتفاهم دارند!
مثلا امروز دوتا احتمالا آدم لیدر نما چنتا گردشگر ترک رو اغوا کردند به دلایل سرکیسه کردنشون احتمالا. بعد هم گردشگرای ساده نما پی میبرن به کنه قضیه و شروع می کنن داد و هوار راه انداختن که "حرام حرام!" یعنی که اون پولی از ما تلکه کردی حرومت باد! 
خب این رویداد ظاهرا ناگهانی از سوهایی جالبه. مثلا میفهمی که اگه به عنوان اپراتور بخواهی توی این صنعت کار کنی که اصلش هم بر مهمان نوازیه، خیلی باید حواست جمع باشه که سرت کلاه نره. باید تیز و بز باشی که اهل و از نااهلش تشخیص بدی و بزنی توی برجک آدم بدا و آدم خوبا رو هم بذاری روی سرت حلوا حلواشون کنی.
تو لایه های عمیق تر رویداد از این هم جالب تر میشه. مثلا دو دیقه که سرم خلوت میشه و از دد و دیو ملول نمیشم، فکر میکنم که چرا باید دو دسته آدم خوب و بد باشن و صحنه ی تقابل این دو گروه رو همش شاهد باشم؟ یکم دیگه که توی بحر ماجرا غرق میشم میبینم که ای بابا این آدم خوب و بدا اصلا ثبات ندارن! یعنی که حالا توی یه رابطه یکی گرگه و اون گوسفند، اما یه جا و یه زمان دیگه همون گوسفنده شیر درنده میشه و حساب تک تک مون رو میرسه. از اینجا به بعد هی فکر میکنم که چکار کنم که نه اون گرگ باشم و نه این گوسفنده؟
گاهی میگم این کارو کنم گاهی میگم اون کارو. ولی بعدش همیشه یه کار باثبات نیست که آره اونو انجام بدم. خلاصه که همیشه یه نسخه نداشته تا حالا!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا