رکابیدن به سوی آسمان

آسمان من، بالای سرم است. گاه آبی و گاه ملون به رنگ هایی جذاب و شاید دیده نشده! 
آن آبستن حوادث است. گاه روی می دهد و گاه ناپیدا می ماند. هر چه هست مال منست. به شدت شخصی، به شدت یکتا. در عین حال منزوی نیست. حتی گاه برقی در گوشه ای می دمد که زمانی را به فکر می روم: <<این از کدام تقدیر بود؟>>
از این نظر می توان گفت آسمانی اشتراکی است اما همچنان به شدت شخصی. هر چند رد پای دیگران در آن هویداست اما همچنان به شدت یکتاست. تا زمانی که احترامی برانگیزد می زید وگرنه فقط سوخت و ساز است برای لحظه ای که زندگی کند.
حالا و در این روزهایی که تمایل به یکنواختی در آن موج می زند و مترصد فرصتی است تا که به سونامی وهم انگیزی بدل شود، راه چاره را در همنشینی با <<جمال>> می بینم. همان جمال و انسی و فلان. جمال دوچرخه ی منست. مونس و همدم منست. رفیق لحظه های نایاب منست. این بار می خواهیم با هم به آسمان من صعود کنیم.
دشوار است به سوی آسمان پر گشودن. دشوار است وزنه ها را رهاندن. دشوار است طناب پیوند را گسستن. بر هر سنگ ریزه ای که رکاب می زنم و بالا می روم، سنگی را به پایین هل می دهم. قطره های عرق از پیشانی ام می سرند و خاک را خنکا می بخشند. 
به بالا می نگرم. آنجا که آسمان منست. ابری می شود. در هم می روند و باز می شوند و تیره می شوند و تار می شوند. زایایی خود را به رخم می کشد و غرشی از دور، گوشم را پر می کند. و خالی می شوم از جرات. دمی از رکابیدن می آسایم تا تولد جدیدی را نظاره کنم. آری، کار من نظاره کردن و من یک مشاهده گرم. گاه خیالی در سر می پرورانم اما چشمانم! چشمانم قلب منند! 
سیاهی ها در هم می لولند و دست در گردن هم متحد، رخ زرد خورشیدمان را پوشاننده اند. اینان با سمفونی طبیعت هماهنگ اند و من، این انسان فلک زده که حالا شاید هزار متری بالاتر ایستاده باشم، را در محاسبات خود یقینا دخیل نمی کنند. 
هزار متر قریب تر، آسمانی غریب تر و انسانی مفلوک که جز نا آشنا نمی شناسد.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

خانه ای خواهم ساخت! (3)

در نوشته ی گذشته از ملزومات خانه گفتم. که خیلی واقعی و بی شیله پیله و در همان زمان به سمت فراواقعی شدن رفت. خانه و منزل ملزومات دیگری از این دست نیز دارد. مثلا اینکه خانه باید بچسبد! چه زیبارویانی که داخل می شوند و چه زیبا سیرتانی که خارج می شوند! نبینیم جز فسوس و مزیح! 😃

نمک ها را کنار زنیم، به جد و تلاش باید که جای نشستن در عین که آرام باشد اما آرام و قرار برباید و دل را به هزار سو برد. پس یکی دیگر از ملزومات این خانه: تکاپو و هزار سو  و جنجال پیامدش است.

این اتفاق خوشایند به هزار و یک روش می تواند رقم خورد. مثلا جایگاه شایسته ای برای کتب و خوانش آنها و خوانشگران شان فراهم آید. نوعی زیبایی و هنر در کار باشد.

می توان ابزار و ادوات نوشتن را به کار گرفت و همگی تمثیلی ساده چون فکر باشند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

خانه ای خواهم ساخت! (2)

اگر که خانه ای بسازیم باید که بتوانیم آن را تصویر کنیم!


ساختن خانه ی آرمانی شاید که آرزوی من باشد این روزها، و مساله ی دقیقتر این است که ساختن آرمان ها مساله ی دقیق من است این روزها. مثلا ساختن جهان آنگونه که می خواهم ببینم، با قواعد و امیال خودم و آنچه که بیش از همه با اجزا تناسب داشته باشد. 

گاهی که بسیار هدف از نوشتن ها هم همین ها هستند. عکاسی هم شیوه ی دیگری است که رئال یا سورئال هر دو را به بهترین وجه به انجام می رساند. تصویر ما از از زاویه ی دید تصویر گر آگاه می سازد و آنگاه که تصویری ثبت شود می دانیم که برای ماندگاری یا نمایش این دیدگاه، چارچوبی دیگر به دور انداخته شده! از طرفی ایجاد تصویری با مفاهیم سورئال از طریق ابزاری کاملا رئالیستی و منطبق بر قواعد فیزیک نور چیز متناقض جدیدی می سازد. 📷

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

خانه ای خواهم ساخت

به فکر ساخت خانه ای بودم.

در واقع به فکر گذران زندگی و لحظه هایی درک شده بودم و این شد که به آینده پرتاب شدم. این شد که تلاش کنم تا نقشه ی عملی برای گذران روزمرگی روزهای بعدی ام داشته باشم.

در این گذر به تلف شدن لحظه های گذشته و شاید-خدا نکند!- روزهای بی ثمر و پر تنش آینده نگاهم افتاد، همان روزهایی که در دود و دم و استرس بی وقفه ی کار و درس گذراندم. 

بر حذر شدم و کنار کشیدم از تداعی خاطرات. به خودم نهیب می زنم که چرا دمی از عمر را غنیمت نشمرم و حتی در رویاها هم به چنین خاطرات مهیبی بر می خورم.

به خاطر فضای کنونی یا شاید ارادت قلبی و قبلی و یا حتی دلایل کاملا عقلی به برافراختن  کلبه ای در جنگل فکر کردم و از زلالی هوا و آب و خاک اینجا، گیلان، به وجد آمدم. 

خب این ایده را با کسانم که در کنارم بودند در میان گذاشتم و خوب تشریحش کردم. مثلا برای کار و گذران عمر و تحصیلات و این قبیل کارها چه می توان کرد. رابطه با رفقا و آشنایان و مردمان چگونه باشد و الی آخر.


اینان تا حدی معنای ملموس خانه و کاشانه بودند. اما اینکه معناهای دیگری آیا میتوان برای خانه متصور شد یا نه، تنها سوالی است که می توانم جواب آری بدان دهم. مثلا کلبه ی در جنگل، مانند همان کلبه ی افسانه ای هوشیما که کافکا در کرانه در آن سکنا می گزیند. در آنجا به تقویت روح و جسم می پردازد. مطالعه می کند و تجربه می کند و تمام اینها یعنی همان تربیت روح و جسم.

شاید که در این کلبه و بدور از هیاهو زمانی برای آسودن و نوشتن هم فراهم شود و مایی شود تا به تربیت روح و جسم پردازد.

اما هنوز پاسخ مشروح آن آری در دهانم شکل نگرفته. من باب مثال که بخواهم بگویم در خلال خواندن ها و معاشرت های روزانه هم به ساختن خانه ای خانمان مشغولم. گاه ویرانه ای می یابم و بعد از ذکر مصیبت و اندوه از مصالح اش برای ساخت بنای جدید بهره می برم. و چه بسا خانه هایی که در ذهن ساخته و ویرانه می شوند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

چشم انداز

چند صباحی است که زندگی را آگاهانه تر جست و جو می کنم. از دیدگاه های مختلف و متضاد جویا می شوم، کنکاش های نظام مند در مورد زندگی، انسان و شیوه ی عمل او را می خوانم و تمام مدت شبانه روز را به تحلیل و بررسی رفتارهای فضای احاطه شده ام می پردازم. تجربه ی این حالات اغلب با درد و رنج عمیقی که بر جان می گذارد همراه است. این البته از چارچوب بیرونی خواهد بود و البته از چارچوب بیرونی دیگری جز معطلی و وقت گذراندن اتفاق ویژه ای رخ نمی دهد. اما از دید من به مفهوم زندگی برمی گردد. یعنی کاوش برای یافتن معنا/بی معنایی زندگی و تحمل درد و رنج و هزینه های زیاد بخشی از عمل زندگی کردن معنا می دهد.
این مصداق برای یافتن چشم انداز نیز به همین ترتیب است. تلاش برای دست یابی به چشم اندازی ویژه، چه بسا که هیچ وقت محقق نشود، بوی رودی می دهد که جریان دارد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حمیدرضا

تغییرات پیش‌رو

وقتی که فشارهای روانی شدید، عرصه را بر پویایی ذهن تنگ می‌کند و از طرفی سیستم عصبی را مختل می‌کند، آن‌وقت انتظار هر اتفاق و بی‌نظمی‌ای را باید داشت. از مشکلات فیزیکی و ناتوانی در کنترل بدن گرفته تا حالات روحی غیرمتعارف. اینجاست که دشمن اخلال‌گر زندگی، خود را نشان می‌دهد و دیگر نه عیش ادبی و نه هیچ چیز دیگر مزه‌ی خودش را نمی‌دهد. اما با نگاه تیزبینانه می‌توان در میان همین آشفته‌بازار مجالی برای تنفس زندگی یافت. از تغییراتی که بوجود می‌آوریم، یا به آن فکر می‌کنیم و از هول آن دلمان هُری می‌ریزد، چرا که تا کنون تا این حد پا را فراتر از مرزهای فیزیکی نگذاشته‌ایم! البته که میان خیالپردازی‌های ذهنی با واقعی‌کردن همان اوهام فرق بسیار است!
هرچند مرز تئوری میان اوهام و واقعیات باریک است اما از نظر اجرائی کار انرژی‌بر و طاقت‌فرسایی می‌طلبد. مثال درماندگی کنونی وضعیت جامعه که جملگی بر نظریات واقف‌اند اما در اجرا؛ یا از عهده خارج است یا نیاز به بینش و زمانی فراتر از انتظار است.

به همین مناسبت این روزها در گیر و دار ایجاد الفت و تمایل میان این دو رفیق ناموافق هستم که رو ترش کرده‌اند و کار را پیچیده و زمان‌بر می‌کنند. احتمالا باید کمی از مواضع خودم کوتاه بیایم- هرچند دعوای این دو ارتباط مستقیم کمی به من دارد!- میانه‌داری کرده و بر خشم خود غالب آیم و البته اینجای کار سخت است، چرا که خنجر تیز جامعه بر گلوی این حریم شخصی لبالب شده و کوچکترین خطایی ممکن است ثمرات نامیمونی بارآورد! بهرحال همان‌طور که ملتفت شدید کار از ظرافت خالی نیست و باید با طرف‌های مختلف صلح و جنگ کرد و امیدوارم در این زمان کسانی کنارم باشند که یاری‌ام دهند و گرمای وجودشان را با دست‌های شان حس کنم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

تاریکی چشمان

"بیش از همه، با از دست دادن بینایی دچار خسران خواهم شد."

نه درست نیست. 

"از دست دادن بینایی بزرگترین رنجی است که در آینده متحمل خواهم شد" و حتی بیشتر، رنجی که از هم حالا بروزش، خش جانخراشی بر وجودم می افکند.

برای منی که چشمانم جزئی از زندگی بوده اند، جزئی از دیدن زندگی، حرکت و سکون و آنچه این بین است، این درد را منحصرا تحمل ناپذیر می کند.

شاید که در چالش چشیدن رنج های بی پایان، این تنوع جالبی باشد، نمی دانم اما بهرحال بهتر است در نظر داشته باشیم که این فقط یک "شاید" و نه چیزی بیشتر.

چشمها دریچه ای هستند که روشنایی را از خود عبور می دهند و اجازه می دهند تا تفسیر شوند. برای از دست رفتن مفسر ناراحت نیستم. اصلا! حتی به قدر دانه ای. حتی اگر این رویداد به دست طبیعت انجام گیرد چه بسا خوشحال خواهم بود و در دل از دست دادنش را جشن می گیرم. آن هنگام شما هم دعوت خواهید بود. 

سوری به پهنای وسعت مغزم، با نوشیدنی ها و خوراکی هایی از جنس کلمات، جملگی مهمانان سرمست، ندار و از خود برون رفته و بر تارک هستی نشسته. جای همگی آنجاست و آنجا جا کم نیست. جملگی از بند جملات رها شده، شاعران خفته و واژگان عریان خواهند بود. آنموقع مرزی و حریمی نخواهد بود، پس دغدغه ای هم نیست.

اگر موعد گرفتن چشمانم فرا برسد، زبان و گوش و هرچه دارم در دستان خون آلودم تقدیمشان می کنم و آنوقت فقط یکبار خواهش می کنم تا چشمانم برای خودم بماند، هرچند خودی نباشد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

عیش ادبی

"عیش ادبی"، عنوانی که "ابو" به مطالعه کردنمان نسبت می‌دهد. بنظرم عنوان جالبی هم هست. عیش بیش از همه یادآورد "لذت" است و در وادی خواندن، این لذت مفاهیم جالبی دارد. می‌فهمم که قرار نیست از خواندن چیز زیادی نصیبم گردد، اگر نوشته حامل پیامی نبود، از صرف بیهوده‌ی وقت دلگیر نخواهم شد. اما اینها صرفا برای جلوگیری از افسردگی نیست، که اگر بود هم مکانیزمی طبیعی است، این‌ها بخشی از دیدگاه تئوری و عملی زندگی است. در واقع بخشی از تعریف زندگی است. 
برگردیم به واژه‌ی عیش. از دید بیرونی‌ها هم تعبیر جالبی است و بنظر می‌رسد دیدگاه آنان را نیز راضی می‌کند. درواقع کسی که به عیش می‌پردازد، انسانی بی‌غم، بی‌مسئولیت و فارغ از هر دغدغه‌ای است. به قول پدر زوسیما این موضوع آرامش روانی ای در اطرافیان ایجاد می‌کند که یک بی‌مسئولیت در اطراف خود دارند و هر روز خوشحال و راضی خواهند بود که کسی بی‌مسئولیت‌تر از آنان زیست می‌کند! و چه بسا بهتر که این بی‌مسئولیت، ادعای مسئولیت پذیری هم کند!
زندگی جالبی است! واژه‌ی عیش ابعاد پنهانی هم دارد که به مرور می‌توان به آن افزود. مقصود آنکه که می‌تواند معانی جدیدی به خود بپذیرد. 
با این طلیعه می‌توانم از اتفاقاتی که "عیش ادبی" نامیدیمش بگویم. مثلا طلیعه‌اش "قصر" کافکا، دری باشد به دنیای ناشناخته‌ها و عجایب. از در که وارد شویم در دنیایی خواهیم بود که درگیری‌ها را حس نکنیم و متوجه گذر تند و تیز زمان نشویم و امروز در جایی بایستیم که گیج و منگ‌تر از همیشه با یک علامت سوال و تعجب دست در دست باشیم. در گذر سالها و ماه‌ها به "هنر رمان" رسیدیم که طلیعه‌اش "سبکی تحمل ناپذیر هستی" بود و بعد از غرق شدن  در آن ما را می‌رساند به سرمنزل "قصر". و این از عجایب عیش ادبی است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

حرف های باورپذیر

روی تخت لمیده ام. رو به منظره ی روبرو، پاهایم کمی بالاتر از سطح بدن کشیده اند. عضلاتم در حالت کشیدگی استراحت می کنند. خستگی ها در رگ ها در جریانند و فی الفور خود را به مرکز تصفیه می رسانند. مغز کم کم سنگین می شود. 

روبرویم منظره ای از تقارن و زیبایی هاست. تکه های ابر در آسمان آبی. نه فقط آبی بلکه طیفی از رنگ ها، از سفید در گوشه تا مشکی در مقابل. این بین اما غوغای ابرها است. تکه ابری می بینم به شکل پروانه ای غیر متقارن. در نگاهم از زیبایی اش چیزی کم نمی شود. و غوکی در سمت دیگر به سویش شیرجه زده و در یک آن همه چیز ثابت مانده. زمین و آسمان را کلیسا یا مسجد یا چیزی بین این دو جدا کرده. و به گونه ای است که انگار کن هیچ چیزی روی زمین نیست جز همان بنای مذکور. بنا گویی با دست هایی برافراشته به سوی آسمان دعا می خواند برای که؟ چه؟

دور شویم؛ مصنوعات بشری همواره برای دور شدن ساخته شده بوده اند. همانند خود، که گمان می کند همه چیز نقشه ای است از روی او. که دور شدن را همتای یکتا شدن می پندارد. مجالی نیست. نه فقط مجال نیست، که هست اما شاید رخ نمی دهد یا حتی ممکن است نخواهیم که رخ دهد یا نباشد. به هر ترتیب ارج و قرب ما در نبودن و مرگ ماست. و حقیقتی هم هست، هرچند خطا باشد و کسانی هم پیروان خطا رفتگان باشند. ش. زنگ می زند. تازه با او آشنا شده ام. آشناییتی هم نیست در واقع. چیزی حدود ده دقیقه یا دقیق تر بگویم 12 دقیقه سر و ته مکالمه مان طول کشید. بعد من به راه خود رفتم و او همان جا ماند. ش. زنگ می زند. با او آشنا هستم. به اندازه ی چیزی حدود 12 دقیقه با او آشنا هستم. شروع به صحبت می کند که فکر می کنم آیا واقعا به اندازه ی فقط 12 دقیقه با او آشنا هستم؟

می گویم هوا چطور است می گوید می بارد. می گویم برف می گوید باران فردا 56 متر برف می بارد می پرسم 56 متر و خنده ای میکنم که یعنی طنزت را گرفتم باز مصر است که 56 متر که 23 متر هم شده و خودش در کوه های محل زندگیش 12 متر را به چشم دیده دلیلی نمی بینم که باور نکنم که به چیزی باور نداشته ام می توانیم قراری بگذاریم و جلوی برج میلاد بایستیم که بگوید 456 متر است و در همان حال طعمه ای از بالا رها شود و زمان سقوطش را محاسبه کنیم و می پرسید این چه کاریست و جواب من روشن است که مهندسی به چه کار دیگری می آید و بعد از محاسبه بگوید دیدی 456 متر بود که بگویم باورت میکنم همان قدر که گفتمان احمقانه است من هم باور دارم که 456 متر ارتفاع این دیلاق زشت پر رو است و هزار سال که بگذرد لابد می پرسی عشق چه بود که باورش داشتی و حتما به سقوط آزادانه ی جسم نه چندان آزاد فکر می کنم و می گویم ارتفاعش 456 متر است و فردا هم حتما 56 متر برف می بارد که سفیدی اش پوششی خواهد بود ضخیم بر نفهمیدن هایمان اما یادمان باشد فردا که برف بارید لاجرم به خواب زمستانی عمیقی فرو می رویم که بیدار شدنمان منوط به روییدن گیاه است و شنیدن سرود جاودانگی!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

کامِ تلخ

کامم تلخ است. کیف پول جلویم باز و محتویات مادی اش را بیرون روی نیمکت پخش کرده ام. دو اسکناس هزاری و یکی دو هزاری تمام چیزی است که می بینم. این که هم الان با این مبلغ چه کنم سوالی است و نگران کننده تر از آن به این مشغولم که با این مقدار چه ها نکنم!
کامم سخت تلخ است، هرچند از تلخی زمان گذشته تلخ تر و تیره تر نیست. اسکناس دو هزاری را در جیبم می گذارم و آهنگی که فرستاده را باز میکنم و گوش می دهم. -"آقا یه چای نبات غلیظ با یه کلوچه ی زیادی شیرین." بلکه این سفارش مرهمی باشد بر این تلخکامی ناخواسته.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا