تغییرات پیش‌رو

وقتی که فشارهای روانی شدید، عرصه را بر پویایی ذهن تنگ می‌کند و از طرفی سیستم عصبی را مختل می‌کند، آن‌وقت انتظار هر اتفاق و بی‌نظمی‌ای را باید داشت. از مشکلات فیزیکی و ناتوانی در کنترل بدن گرفته تا حالات روحی غیرمتعارف. اینجاست که دشمن اخلال‌گر زندگی، خود را نشان می‌دهد و دیگر نه عیش ادبی و نه هیچ چیز دیگر مزه‌ی خودش را نمی‌دهد. اما با نگاه تیزبینانه می‌توان در میان همین آشفته‌بازار مجالی برای تنفس زندگی یافت. از تغییراتی که بوجود می‌آوریم، یا به آن فکر می‌کنیم و از هول آن دلمان هُری می‌ریزد، چرا که تا کنون تا این حد پا را فراتر از مرزهای فیزیکی نگذاشته‌ایم! البته که میان خیالپردازی‌های ذهنی با واقعی‌کردن همان اوهام فرق بسیار است!
هرچند مرز تئوری میان اوهام و واقعیات باریک است اما از نظر اجرائی کار انرژی‌بر و طاقت‌فرسایی می‌طلبد. مثال درماندگی کنونی وضعیت جامعه که جملگی بر نظریات واقف‌اند اما در اجرا؛ یا از عهده خارج است یا نیاز به بینش و زمانی فراتر از انتظار است.

به همین مناسبت این روزها در گیر و دار ایجاد الفت و تمایل میان این دو رفیق ناموافق هستم که رو ترش کرده‌اند و کار را پیچیده و زمان‌بر می‌کنند. احتمالا باید کمی از مواضع خودم کوتاه بیایم- هرچند دعوای این دو ارتباط مستقیم کمی به من دارد!- میانه‌داری کرده و بر خشم خود غالب آیم و البته اینجای کار سخت است، چرا که خنجر تیز جامعه بر گلوی این حریم شخصی لبالب شده و کوچکترین خطایی ممکن است ثمرات نامیمونی بارآورد! بهرحال همان‌طور که ملتفت شدید کار از ظرافت خالی نیست و باید با طرف‌های مختلف صلح و جنگ کرد و امیدوارم در این زمان کسانی کنارم باشند که یاری‌ام دهند و گرمای وجودشان را با دست‌های شان حس کنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

تاریکی چشمان

"بیش از همه، با از دست دادن بینایی دچار خسران خواهم شد."

نه درست نیست. 

"از دست دادن بینایی بزرگترین رنجی است که در آینده متحمل خواهم شد" و حتی بیشتر، رنجی که از هم حالا بروزش، خش جانخراشی بر وجودم می افکند.

برای منی که چشمانم جزئی از زندگی بوده اند، جزئی از دیدن زندگی، حرکت و سکون و آنچه این بین است، این درد را منحصرا تحمل ناپذیر می کند.

شاید که در چالش چشیدن رنج های بی پایان، این تنوع جالبی باشد، نمی دانم اما بهرحال بهتر است در نظر داشته باشیم که این فقط یک "شاید" و نه چیزی بیشتر.

چشمها دریچه ای هستند که روشنایی را از خود عبور می دهند و اجازه می دهند تا تفسیر شوند. برای از دست رفتن مفسر ناراحت نیستم. اصلا! حتی به قدر دانه ای. حتی اگر این رویداد به دست طبیعت انجام گیرد چه بسا خوشحال خواهم بود و در دل از دست دادنش را جشن می گیرم. آن هنگام شما هم دعوت خواهید بود. 

سوری به پهنای وسعت مغزم، با نوشیدنی ها و خوراکی هایی از جنس کلمات، جملگی مهمانان سرمست، ندار و از خود برون رفته و بر تارک هستی نشسته. جای همگی آنجاست و آنجا جا کم نیست. جملگی از بند جملات رها شده، شاعران خفته و واژگان عریان خواهند بود. آنموقع مرزی و حریمی نخواهد بود، پس دغدغه ای هم نیست.

اگر موعد گرفتن چشمانم فرا برسد، زبان و گوش و هرچه دارم در دستان خون آلودم تقدیمشان می کنم و آنوقت فقط یکبار خواهش می کنم تا چشمانم برای خودم بماند، هرچند خودی نباشد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

عیش ادبی

"عیش ادبی"، عنوانی که "ابو" به مطالعه کردنمان نسبت می‌دهد. بنظرم عنوان جالبی هم هست. عیش بیش از همه یادآورد "لذت" است و در وادی خواندن، این لذت مفاهیم جالبی دارد. می‌فهمم که قرار نیست از خواندن چیز زیادی نصیبم گردد، اگر نوشته حامل پیامی نبود، از صرف بیهوده‌ی وقت دلگیر نخواهم شد. اما اینها صرفا برای جلوگیری از افسردگی نیست، که اگر بود هم مکانیزمی طبیعی است، این‌ها بخشی از دیدگاه تئوری و عملی زندگی است. در واقع بخشی از تعریف زندگی است. 
برگردیم به واژه‌ی عیش. از دید بیرونی‌ها هم تعبیر جالبی است و بنظر می‌رسد دیدگاه آنان را نیز راضی می‌کند. درواقع کسی که به عیش می‌پردازد، انسانی بی‌غم، بی‌مسئولیت و فارغ از هر دغدغه‌ای است. به قول پدر زوسیما این موضوع آرامش روانی ای در اطرافیان ایجاد می‌کند که یک بی‌مسئولیت در اطراف خود دارند و هر روز خوشحال و راضی خواهند بود که کسی بی‌مسئولیت‌تر از آنان زیست می‌کند! و چه بسا بهتر که این بی‌مسئولیت، ادعای مسئولیت پذیری هم کند!
زندگی جالبی است! واژه‌ی عیش ابعاد پنهانی هم دارد که به مرور می‌توان به آن افزود. مقصود آنکه که می‌تواند معانی جدیدی به خود بپذیرد. 
با این طلیعه می‌توانم از اتفاقاتی که "عیش ادبی" نامیدیمش بگویم. مثلا طلیعه‌اش "قصر" کافکا، دری باشد به دنیای ناشناخته‌ها و عجایب. از در که وارد شویم در دنیایی خواهیم بود که درگیری‌ها را حس نکنیم و متوجه گذر تند و تیز زمان نشویم و امروز در جایی بایستیم که گیج و منگ‌تر از همیشه با یک علامت سوال و تعجب دست در دست باشیم. در گذر سالها و ماه‌ها به "هنر رمان" رسیدیم که طلیعه‌اش "سبکی تحمل ناپذیر هستی" بود و بعد از غرق شدن  در آن ما را می‌رساند به سرمنزل "قصر". و این از عجایب عیش ادبی است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

حرف های باورپذیر

روی تخت لمیده ام. رو به منظره ی روبرو، پاهایم کمی بالاتر از سطح بدن کشیده اند. عضلاتم در حالت کشیدگی استراحت می کنند. خستگی ها در رگ ها در جریانند و فی الفور خود را به مرکز تصفیه می رسانند. مغز کم کم سنگین می شود. 

روبرویم منظره ای از تقارن و زیبایی هاست. تکه های ابر در آسمان آبی. نه فقط آبی بلکه طیفی از رنگ ها، از سفید در گوشه تا مشکی در مقابل. این بین اما غوغای ابرها است. تکه ابری می بینم به شکل پروانه ای غیر متقارن. در نگاهم از زیبایی اش چیزی کم نمی شود. و غوکی در سمت دیگر به سویش شیرجه زده و در یک آن همه چیز ثابت مانده. زمین و آسمان را کلیسا یا مسجد یا چیزی بین این دو جدا کرده. و به گونه ای است که انگار کن هیچ چیزی روی زمین نیست جز همان بنای مذکور. بنا گویی با دست هایی برافراشته به سوی آسمان دعا می خواند برای که؟ چه؟

دور شویم؛ مصنوعات بشری همواره برای دور شدن ساخته شده بوده اند. همانند خود، که گمان می کند همه چیز نقشه ای است از روی او. که دور شدن را همتای یکتا شدن می پندارد. مجالی نیست. نه فقط مجال نیست، که هست اما شاید رخ نمی دهد یا حتی ممکن است نخواهیم که رخ دهد یا نباشد. به هر ترتیب ارج و قرب ما در نبودن و مرگ ماست. و حقیقتی هم هست، هرچند خطا باشد و کسانی هم پیروان خطا رفتگان باشند. ش. زنگ می زند. تازه با او آشنا شده ام. آشناییتی هم نیست در واقع. چیزی حدود ده دقیقه یا دقیق تر بگویم 12 دقیقه سر و ته مکالمه مان طول کشید. بعد من به راه خود رفتم و او همان جا ماند. ش. زنگ می زند. با او آشنا هستم. به اندازه ی چیزی حدود 12 دقیقه با او آشنا هستم. شروع به صحبت می کند که فکر می کنم آیا واقعا به اندازه ی فقط 12 دقیقه با او آشنا هستم؟

می گویم هوا چطور است می گوید می بارد. می گویم برف می گوید باران فردا 56 متر برف می بارد می پرسم 56 متر و خنده ای میکنم که یعنی طنزت را گرفتم باز مصر است که 56 متر که 23 متر هم شده و خودش در کوه های محل زندگیش 12 متر را به چشم دیده دلیلی نمی بینم که باور نکنم که به چیزی باور نداشته ام می توانیم قراری بگذاریم و جلوی برج میلاد بایستیم که بگوید 456 متر است و در همان حال طعمه ای از بالا رها شود و زمان سقوطش را محاسبه کنیم و می پرسید این چه کاریست و جواب من روشن است که مهندسی به چه کار دیگری می آید و بعد از محاسبه بگوید دیدی 456 متر بود که بگویم باورت میکنم همان قدر که گفتمان احمقانه است من هم باور دارم که 456 متر ارتفاع این دیلاق زشت پر رو است و هزار سال که بگذرد لابد می پرسی عشق چه بود که باورش داشتی و حتما به سقوط آزادانه ی جسم نه چندان آزاد فکر می کنم و می گویم ارتفاعش 456 متر است و فردا هم حتما 56 متر برف می بارد که سفیدی اش پوششی خواهد بود ضخیم بر نفهمیدن هایمان اما یادمان باشد فردا که برف بارید لاجرم به خواب زمستانی عمیقی فرو می رویم که بیدار شدنمان منوط به روییدن گیاه است و شنیدن سرود جاودانگی!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

کامِ تلخ

کامم تلخ است. کیف پول جلویم باز و محتویات مادی اش را بیرون روی نیمکت پخش کرده ام. دو اسکناس هزاری و یکی دو هزاری تمام چیزی است که می بینم. این که هم الان با این مبلغ چه کنم سوالی است و نگران کننده تر از آن به این مشغولم که با این مقدار چه ها نکنم!
کامم سخت تلخ است، هرچند از تلخی زمان گذشته تلخ تر و تیره تر نیست. اسکناس دو هزاری را در جیبم می گذارم و آهنگی که فرستاده را باز میکنم و گوش می دهم. -"آقا یه چای نبات غلیظ با یه کلوچه ی زیادی شیرین." بلکه این سفارش مرهمی باشد بر این تلخکامی ناخواسته.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

خستگی غالب

از شدت خستگی روزهای اخیر، همین یک مثال دیشب کفایت می کند:

مثل لاشه ای روی تخت افتاده بودم و به خسرو گوش می دادم، وقتی که صدای پای آب سهراب را دکلمه می کرد. همان زمانی را سپری می کردم که هر روز نیاز دارم تا نظاره گر باشم. چای داغ را با هزار زحمت روی شکمم ثابت نگه داشته بودم که چه لذتبخش گرمایی منتقل می کرد. گویی که انرژی از دست رفته ی روز را بازیابی می کردم. همین و خیالپردازی های بعدی ای بود که می آمد و سهراب با هنرش، با تفکرش مرا به سفری بی پایان می برد، سفری بس خواستنی. همراه با سکوتی که کسی را مهمان نشدم. 
آنی دگر که از سفری بازگشتم و خستگی ها نسبتا رخت بسته بودند و چمدان ها را بسته، احتمالا منتظر تاکسی ای چیزی بودند و در همین حیص و بیص بود و از پنجره نظاره گرِ بیرون که این تاکسی لعنتی کی می آید که این مهمان ناخوانده را همراه خود ببرد در اعماق تاریکی و در حال سرما بر من بیشتر چیره می شد و امان از سرمای زودرس زمستانی که همه را غافلگیر می کند!
بوق ممتد خیابانی مرا به خود وا می کشد. به شکم و پاها، محل سرمای طاقت فرسا می نگرم که نمناک و یخناک، و لیوان چای در گوشه ای دیگر از تصویرم ولو شده!
از جا بر می خیزم و در تراس را می بندم و جای خیس شده از چای را عوض می کنم تا ادامه ی شب را بدون کابوس سر کنم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

سفر برای فراموشی زمان


رفت و آمدهای زیاد، پی در پی و مداوم، این روزها تسکین دهنده‌تر است. مُسکنی از جنس فراموشی.

 این آمد و شد، خوب شیرفهم می‌کند "شدنِ جهان" را. مکان شکل دیگری می‌گیرد و زمان پشت دیوار صحبت با مردمان آرام می‌گیرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

مرثیه ای برای یک حافظه

از روزهای ظاهرا درهم و برهم/پر برکت اخیر چند چیز به یادگار می ماند که یکی را یادم می ماند و آن "تحلیل حافظه" است! حقیقت آنست که به خاطر همین یک مورد است که باقی را فراموش می کنم. تحلیل حافظه یا فراموشی را واکنش ناخودآگاهانه ی ذهنم به اتفاقات دور و برم می یابم. برای همین باید از همه بخاطر فراموشکاری هایم عذرخواهی کنم. خیلی دوست داشتم کمی شیرینی ماجرا بیشتر می شد اما این فاجعه آنقدر عمیق است که تا فرسنگ ها را می سوزاند و پیش می رود!

این مکانیزم دفاعی به خوبی کارکرد ناخودآگاه را بر همه ما روشن می کند. تر و خشک با هم می سوزند، اسامی از یاد می روند، خاطرات خوش و مفاهیم سخت دیگر به ذهن نمی آیند، گاهی چون بچه ی بازیگوشی توپی به در می زند و در می رود؛ بیرون در اما کسی انتظارم را نمی کشد. فضا و زمان را در نمی یابم، مدام در سیر قرار خواهم گرفت. گزاره های اخلاقی به جایگاه ابدی شان منتقل می شوند!(هه) و دیگر چشم چشم را نبیند. دیگر تعلیق است و سخاوتی که شاید نصیبم شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

زندگی آزمایشگاهی یا آزمایشگاه زندگی؟

زندگی به آزمایشگاه بزرگی بدل شده. آزمایشگاهی است و کیهانی از ناشناخته ها. یک به یک در بوته ی آزمایش. زمان، مکان، روان. اینجا آزمایشگاهی است با قواعد خاص خودش. قواعدی که گاه با نظرات ما منافات دارند. مثلا بارها در طی سالها چیزی را تجربه می کنی و حتی یکبار هم نتیجه ی ملموسی به دست نمی دهد. این رویداد سخت است. "اگر #نتیجه ندهد پس عمر من به هدر می رود!" "اگر نتیجه ندهد پس این تلاش بیهوده برای چیست؟" وهزارها هزار اینگونه #چرا ها و بازپرسی ها. عده ای از آزمایشگران نحیف نظریات خود را به نتایج آزمایش می بندند! کاری شبیه بستن آب در آبدوغ خیار به شدت رقیق! عده ای دیگر هم هستند که مبهوت یافته ها و تجربیات اینان می شوند.

 

'وه که ما در چه دنیایی زندگی میکنیم؟'


اما به آن دسته ی دیگر از آزمایشگرانی که از رویدادهای آزمایشگاه سرخورده و دیوانه می شوند زیاد سخت نمی گیرم. چرا که اینها فراتر از طاقت بشری است. مثلا همین #زمان را در نظر بیاورید. چه مصائب و رنج ها که بار نمی آورد. زمان ارتباط تنگاتنگی با #مرگ دارد. بیشتر نمی توان گفت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

هستی

لحظه ها از پی هم می گذرند، کلمات رد و بدل می شوند، تو کجایی؟
خورشید هر روز سر وقت بالا می آید و موعد خوانده فرو می رود، کلاغ ها قار کنان بر درخت گردو ماوا می گیرند، تو کجایی؟
موهای سپید پدر در دست ها جا مانده اند، چروک دست مادر در حافظه ی پوستم ماندنی شده است، پس تو کجایی؟

کجاست این مکان که تو در آنی؟ کی آن زمانی است که دوباره جانی می گیری؟

به پشت درخت جایی می گیرم، در پنهان تو آشکار می شوم. لحظه ای اینسو لحظه ای آنسو. گیسوان خرمائی رنگ تو عطر افشان باغ شده. همان دم که گوساله ی همسایه از پستان مادرش می مکید تو آنجا بودی.

هستی، تو زیباترینی که به عمر می توان دید، باید تو را بویید، درک کرد و آنگاه بر روی طاقچه ی گلی نهاد تا گُل وجودت مالامال عشق و محبت شود.

هُرم آتش نیم سوخته که نگاهی به آن نیست. ذهن ناپاک باید دور بماند. دور می ماند. رهگذر بی التفات می گذرد. باید بگذرد. نیم دمی گداخته اش می کند. می سوزد و می سوزاند. تمام هستی را در خود می سوزاند. غم و اندوهی بی پایان شوقی از کران گذر بی هیچ چشمداشتی نثار پایان زندگی می شود پس چرا به خاطرم نمی آیی؟ تو را کدام دست پر مهری جدا کرد؟ بر کدام آئین باید بوسه زد؟ آنگه که پیچشی فراگیر همه جانبه تمام کلمات را می بلعید و در گردابی که سر از پا نمی شناخت. پس از آسمان نوزادی فرو آمد که این هدیه ای آسمانی از آن توست. به کدام جرئت پس زدی آن دست را؟ بر هم زدن عادت به کدامین حق؟ خوب به خاطر داری وقتی شرافتی بیش از دیگری بخشیده شدی؟ آه که چه لحظات دلهره آوری! همان وقت که دست از دل شسته برخاستی و بی هیچ نگاهی دست مرا رها کردی رها کردی رها کردی
هستی تو کجا بودی؟
دیگر نه گلی می روید و نه عطری بوییدنی است از آن هنگامه که نبودی
لحظه ها قطار قطار بی حرکت می روند. کلمات بی معنا سواره اند. از آن وقت هیچ دمی شکل نگرفت. از آن وقت که تو نبودی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا