۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

معنا کردن


می گوید:" گاهی کودکان سخنان بزرگترشان را به گونه ای دیگر <معنا می کنند>..." شیوه ی ادا کردن فعل "معنا کردن" خاص است. حسی که منتقل می شود، مفهوم جدیدی به این فعل در دایره واژگانم می دهد. در کُنه کار که می روم، قصور کتاب معنای واژگان را می یابم. منظورش تفاوت برداشتی است که کودکان از واژگان می گیرند با آنچه که والدین در ذهن می پرورانند و به آن امید بر زبان می رانند. همین معنا کردن ها از دوران کودکی مان سر منشاء مجموعه افکار، باورها و رفتارهایی می شوند که زندگی فردی، گروهی، مملکتی، جانداری را به بازی می گیرد. ظاهرا قصد یکایک ما ساختن بازیچه نیست اما ناگزیر از ناخودآگاه به این وادی کشیده می شویم. اینجا نقطه ایست که زبان شناسی با روانشناسی و علوم تربیتی، سیاست و اقتصاد و جامعه شناسی گره می خورد. 


گفت و گوی امروز، سازنده، رو به جلو، امیدوار کننده و در عین حال ترسناک بود! "سطوح جدیدی" از ذهن پیش رویم گشوده شد. هرچند اظهار نظر قطعی در مورد صحت و سقم ماجرا به بعد موکول می شود. اما نوعی احساس رازآلود در وجودم پا می گیرد که سرانجام ماجرا به کجاست؟ 

فعلا اما #معنای #سطوح_جدید در اولویت واکاوی های آتی ام هست.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

ملوسک

ظهر است. در اتاق نشسته ام. تنها هستم. درگیر تنظیم چارچوب متنی در ذهن و روی کاغذ هستم. باید تاثیرگذار باشد، قالب جذابی هم داشته باشد. همینطور خیلی خوب است که یک موضوع واحد را هدف بگیرد. اما نمی شود. چند بار تمرکز می کنم که یک هدف نهایی بگذارم اما نمی شود. در عمل در نمی آید همچو چیزی. فکر میکنم این تمرین سختی است. انگار می خواهم با یک دست چند هندوانه بردارم. بیشتر زندگی ام همین طوری است. حالا صدای عجیب گوشی هم روی مُخم رفته. یک جور خاصی جیغ می کشد. خیلی کم توان. چند باری دنبال صدا می گردم تا خفه اش کنم. نمی یابم. بی خیالش می شوم. سعی میکنم دوباره تمرکز کنم. هیچ کس در اتاق نیست. حدس میزنم صدا از اتاق بغلی باشد. اتاق عجیبی است. گاهی تخت ها هم جیر جیر می کنند. حتی زمانی که کسی دور و برشان نمی پلکد. 

این صدای جیغ نحیف هرچند غریب است اما فکر می کنم از تختی، دیواری، چیزی در می آید. حالا پیش نویس متن در آمده. 70 درصد راضی ام می کند. باقی اش برای شب. حالا ساعت 5 قراری هست و دو کلاس قبل از آن دارم. باید برسم. چایی که یه ربع قبل ریخته ام را سر می کشم. نیمه ولرم است. دوباره صدای جیغ سر می کشد. این بار ممتد شده. درحالیکه لباس به تن می کنم سمت تراس می روم. حالا صدا قوی تر است. تراس پر از خاک و خرت و پرت است. قدری رخت بند شده. یک کیسه سفید وسط افتاده و صندلی خاک گرفته بصورت مورب. برای شب هایی که هوا مساعد باشد و پا رو پا بندازم و چای بنوشم. یادم می آید وقتی را که از یک شاعر آلمانی قطعاتی می خواندم. باد خنکی می وزید. جوری که صدایم را بشنوم. این روزها اما هوا بشدت سرد است. سر وقت کیسه سفید می روم. درش بسته شده. صدا از تراس است یا از حیاط. لایش را باز می کنم. ماده گربه ای صاف زل می زند توی چشمام. زائیده. دو تا از نوزاد ها را می بینم. به رنگ قهوه ای روشن و خفیف. در برآورد اولیه طول هر کدام، از نوک انگشت بزرگ است تا مچ. عرضشان هم شاید از سه بند انگشت بیشتر نشود. از دیدنشان هُری دلم می ریزد. خیلی ملوسند. راستش عنان از کف داده ام. دوست دارم بغلشان کنم و ببوسمشان. اما ماده گربه بدجور نگاه می کند. گربه ها را دوست دارم. حس عجیبی القا می کنند. حسی دوگانه. تمایل به نزدیک شدن و ترس از درگیری همزمان. جَلدی یه پاکت شیر می خرم و توی یه کاسه سهمشان را می ریزم. ماده گربه می جهد. گمانم ترسیده. زیاد دور نمی رود. نوزادانش را می پاید. کاسه ی شیر را می گذارم و  در را می بندم. از پشت پرده می نگرمشان. مغمومم. نمی توانم حسن نیتم را ثابت کنم. حرفم را نمی فهمد. نمی دانم. حتی اگر حرفم را می فهمید، فکر میکنم نمی توانستم بفهمانم که دوستشان دارم و قصد آزار ندارم. ماده گربه پیش نوزادانش بر می گردد. 

حالا ساعت از 5 گذشته. قرار اما بهم خورده. عذرخواهی کرد. دست پاچه. گفت که مشکلی پیش آمده و باید برود. آرزو کردم که مشکلش حل شود. دستپاچگی اش یاد مرگ را پس ذهنم زنده کرد.

هنوز صدای گربه ها می آید. نگاهی دزدانه می اندازم. در هم لولیده اند. مادر و فرزندان. هوا رو به سردی می رود. شب سوزناکی خواهد بود. ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

ایام خوش آن باشد که با دوست بسر شود!

اصغر با چهره جذاب همیشگی اش دور میز نشسته. ریشو، کمی سیه چرده، با موهایی به پشت خوابیده که از رستنگاه هم ریخته اند. این شده که چراغ بالای سرش، نورانی اش کرده. حالتی روحانی گرفته که با لبخند گیرایش، دمی مسیحایی از او انتظار دارم.

نازی وردستش با فنجان خالی بازی می کند. مرا که می بیند با چشم اشاره می کند نزدشان روم. 

دهان پرروحش بی حرکت حرف می زند. "تو بچگی نکردی. حالا هم که جوونی، جوونی نمی کنی. چجوری زنده ای تو؟! دو روز دیگه هم که کار از کار گذشت سرت رو یه گوشه ای میذاری و آروم و بی صدا خودت رو بازنشسته می کنی. بدنت رو. جسمت رو در واقع. اما روحت در عذابه. در عذاب از سرنوشتی که تو بهش تحمیل کردی."

چشمای نازی اما خماره. سرگردان، مدام اینور و اونور می دوئه. مردمک های سبزش انگار از پاتک گرگ شبانه تو قاب سفید چشم ها بی قرارن. میگم: نبینم غمت رو! میگه: تو که اینهمه ندیدی، این یه بار هم روش!

لحظه ای ثابت میشه و باز به حالت خودش برمیگرده. "باز چه غلطی کردی که به این روز افتادی؟"

می پیچم. کوچه ی یکی به آخری، انتهای آخرین کاج می پیچم. کسی نیست. مطمئن می شوم. لای دو تا سر. جایگاه همیشگی. باد سردی برگ درختان خشک شده را روی زمین جابجا می کند. صدای خش خش است و من. ماه با این باد شفاف تر دیده می شود. می پیچم. بحث می پیچد. سوالش بی جواب می ماند. اصغر دوباره شروع کرده. ول کن نیست! "یکمی به خودت برس!" 

میگم: "تا حالا شده شب بخوابی و صبح پاشی ببینی چشات دیگه وا نمیشن؟ صدا هست، هوا هست. همه چی روبراهه علی القاعده! اما دیگه نمی تونی پلک هات رو از هم وابکنی. حتی مردمک ها هم جنب و جوش دارن. اما چیزی دریافت نمی کنن. دیگه آبشار و چشمه سار قرار نیست دیده بشن. دیگه سبزی تازه رو قرار نیست ببینی. رنگ آسمون آبی بی غل و غش دیگه دیدنی نیست. مذبوحانه تلاش می کنن. قربونی شدند تو حبس پلکها. وقتی چشم، رخ یار رو دید، رنگ آزادی رو دید، بوی زیبایی رو چشید، وقتی چشم عاشق شد دیگه طاقت بند پلک ها رو نداره. میخاد پاره کنه و رها بشه.

نازی دقیق می شود. چشم های کوچکش را ریزتر می کند. طاقت نگاهش نیست. رو به اصغر. اصغر می پرد وسط حرفم.

- "نگفتم؟! (به نازی نگاه می کند.) نگفتم یه روز پاک عقلشو از دست میده؟! همون روزی که کوله شو مینداخت دوشش و تنها میزد به کوه  و بیابون و دشت گفتم. بعدشم که جسدشو از اون بالا پایین آوردیم. چیزی نمونده بود که خودت رو نفله کنی."

- "اصغر تو خیلی چیزا نمی دونی..."

- " نمی دونم، نمی فهمم، کورم، کچلم، باشه! اما میگم به خودت بیا!"

چشمای نازی همچنان پرسشگرانه می نگرند. "من چه غلطی کردم؟ به چه روزی افتادم؟" شاید از همون شب شروع شده؛ همون لحظه ای که بین دو تا سرو ایستادم، لحظه ی آبستن شدن. انتهای کاج ها. باد سرد بدن رو کرخت می کرد. انسی هم بود. با تن پوش قهوه ای. "می دونست که من رنگ قهوه ای رو دست دارم یا نه؟" انسی خوش ظاهر است و تلخ مزاج. همه در موردش همینطور فکر می کنند. اما من... جذب تلخ مزاجی اش می شوم. شاید خاطرات پنهانی را در پس ذهنم زنده می کند که اینگونه تمایل دارم ببینمش و رفت و آمدی داشته باشم. ظاهر و باطنش هر چند زمین تا آسمان فرق کند. اما خوب می فهمد. شاید برای همین هم آنشب بود. چند وقتی است که شب ها همراهم است. یادم می آید... به او گفتم گاهی نوشتن همانند استفراغ کردن است. آنوقت که کلمات همچون تکه ی هضم نشده ی معده برای مغزند که پس رانده می شوند. بر دهان و کاغذ روان می شوند. به زعم دیگران فاجعه ای پدید می آید و فضا را متعفن می کنند. اما نویسنده از درد رها می شود. 

درد واژه ی مهمی است. از رهایی مهم تر. چه بسا که اگر درد را کنکاش کنیم، در آن بنگریم، شاید رهایی معنایش را ببازد. درد و درمانی که در پی می آید. اولش از هم فاصله دارند. همان درد است که معده را وادار به پس زدن ها می کند. همان درد است که ذهن را آبستن می کند. با کلمات پس رانده، نوزادی متولد می شود. درد و درمان نزدیک می شوند. در اوج، یکی می شوند. نمی دانی، نمی فهمی که هر کدام، کدام است و در آن اوج مفاهیم جابجا می شوند. رنگ می بازند. انسی در اوج لذت است. می سوزد و می سوزاند. گیج کننده است. این لحظه که آبستن شده و نوزادی متولد می کند. نمی دانی چیست. همان دم که زندگی شروع می شود، گیج کننده است. حتی آن لحظه که عمری پایان می یابد. مفهوم خوشحالی و غم برای لحظه ای ناپدید می شود. 

انسی در اوج لذتست. انتهای کاج ها، لای دو سرو که ماه، با سماجت تمام، از لابلای برگ های خاک گرفته ی سرو ها نفوذ می کند در چشم. بادِ سرد، برگ خشکیده ی درختان را روی زمین جابجا می کند. خش خش برگ ها موسیقی صحنه است. کم کم، بدن و جوارحش از تب و تاب می افتد. حرارت و جنب و جوش رو به سرازیری است. سلول ها از تک و پو افتاده اند. سرمای جدار ناپذیر کار خودش را می کند.

در دور دست، برف کوهستان زیر نور مهتاب خودنمایی می کند. کمرنگِ درخشان. با هر قدم پا را در خود می بلعد. سرما نفوذ می کند. پاها دیگر یخ زده اند. حسی وجود ندارد. خون در رگ ها منجمد شده. به سکون ابدی می روند. چشمها، آخرین نقطه ای هستند که فروغ از دست می دهند. "و آنگاه که بسته شوند، بدن را در کام برف و یخ مدفون می کنند تا رویش دوباره ی آفتاب. تا حس دوباره ی گرما. تا زایش چشمه ساران. تا گرمایَش یخ ها را از تن بدراند و جنبشی جدید رخنه کند. آن قراری دوباره است." 

نوزادی متولد شده. با حافظه ای به عمق تاریخ. 

چه خوب شد که انسی در اوج خاموش شد. ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حمیدرضا

گل های خندان ایران

پی موضوعی در وب می چرخیدم که به شعری با احساس برخوردم. در همان نگاه اول لبخندی بر لبانم نشاند و مرا به سال های پیش، وقتی خردسال تر بودم برد. همان زمانی که تک تک کلمات را پرشور می خواندیم. گاهی هم به معنای کلماتش فکر می کردم: "چجوری ایران را مثه جون خودمون بدونیم؟ چجوری دانا باشیم؟ وقتی که دانا بودیم چجوری میتونیم ایران رو حفظ کنیم؟"
امروز تقریبا مفهوم دانایی و توانایی و ابعادش در حفط میهن را می فهمم اما چالشم بزرگ تر شده؛ "چه زمانی ایران از ما، فرزندان خودش، دلشاد خواهد بود؟"

ماگل های خندانیم

فرزندان ایرانیم

ایران پاک خود را

مانند جان می دانیم

 

ما باید دانا باشیم

هشیار و بینا باشیم

از بهرحفظ ایران

باید توانا باشیم

 

آباد باشی ای ایران

آزاد باشی ای ایران

از ما فرزندان خود

دلشاد باشی ای ایران*

*از عباس یمینی شریف- روحش شاد!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمیدرضا

زمانی برای کولبران مدفون

در میان این حجم خبرهای گوناگون و بعضا پر از نگرانی، ماجرای بهمنی که بر سر کولبران فرود آمد توجهم را بیشتر جلب خودش کرد. فاکتور پنهانش شاید بستگی عظیمی است که به فرهنگ و مردم این منطقه دارم. و آن هم شاید از حس مبهمِ وصل شدن به اصل خویش. 

"هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/بازجوید روزگار وصل خویش" 

سالهاست برنامه ی سفر خاصی در ذهن می چینم تا روح بند شده ام را در آنجا رها کنم تا دنبالش بگردد. به دنبال نشانه ای از "اصل خویش". اما همیشه منعی در کار است.

تصویری پر احساس و شفاف از وضعیت معیشتی زندگی کولبران را مرهون #بهمن_قبادی و ساخته هایش هستم. این مصنوعات بشری آدمی را به فکر کردن وا می دارد. ما، در توزیع نامتوازن قدرت(از هر نوعش)، که مستقیما بشر را مسئول اصلی نشان می دهد، چقدر نقش داریم؟ به چه میزان در کاهش این اختلاف فاحش نقش بالقوه خواهیم داشت که با دانش مان، با کاردانی هایمان و  با اندکی درست حرکت کردن مان می توانیم نقشی بسیار سازنده بازی کنیم؟ حتما خیلی می توانیم مفید باشیم اگر شادی دیگران شادی ما باشد، غم آنها هم غم ما.

این بار اما تیرها و هراس آن، قلب کولبران را نشکافت؛ سنگینی بار و سرمای سوزان برف ها هم طاقتشان را طاق نکرد، بهمن در بر گرفتشان. تصویر فرو رفتن در دل انبوه حجم برف و یخ، یادآور لحظات وحشتناک قانون طبیعت است. همان لحظاتی که نفس باریک شد، صدا گرفته بود و تاری میان ترکیدن بغض نمانده بود که بهمن و مرگ نزدیک است. صدایش را از هر زمانی نزدیک تر در دل می شنیدم. تصور اینکه لحظه ای دیگر نیستم و نبودنم را طبیعت و سرپیچی از قوانینش تعیین کرده بس هولناک بوده و هست. 

زمانی فرا رسیده که فکر میکنم باید عقده دل وا کنم...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حمیدرضا

پایانِ تلخ یا تلخِ بی‌پایان؟!

 4/بهمن مصادف شد با پایان های تلخی. دیشب سعی کردم چند خطی از رویدادها و حال و هوای چند ماه اخیرم بنویسم. نوشتم. خودبینانه تر بود. از فرصت هایی که فهمیدم از دست دادم تا دام هایی که پراکنده شد و من درگیر شدم. از در خود ماندن ها و بیخود شدن ها. چکه ای امید هم در قلبش/قلبم جریان یافت. 

دفتر را بستم و به خواب که رفتم، رویایی دیدم. رویایی که صبح هم در خاطرم بود. اما امشب که فهمیدم مهم بودند جز شبحی چیزی در ذهنم نمانده. اما خوب حس میکنم نابودی و مرگ را در زمینه اش. الهه ی مرگ که به استقبالم می آید و من حتما لابه کنان می گویم: نستان! از برای اطرافیانم می گویم. حالا وقتش نیست. تمام عزیزانم را نشانش می دهم. هر یک به گوشه ای مشغول. زندگی جاری و روان است. بگذار تا برایشان باشم. چیزی گفته و رفته. لابد نفهمیدم چی، کِی؟ کِی دیداری دوباره دست می دهد؟!

حالا هرچه هست، احساس خوشایندی مرموز است. نمی دانم تا کی دوام دارد...


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حمیدرضا